به دور و برم که نگاه می کنم می بینم دوستان زیادی داشتم، آدم معاشرتی بودم و با همه جور آدمی تونستم به راحتی ارتباط برقرار کنم ، از بچه های دوران تحصیل بگیر تا دوستان ورزشی و به قولی بسکتبالیست ، تا آدم هایی که حین کار با هم آشنا شدیم و هنوز وقتی همدیگر رو بعد از مدتها دوری در یک جایی می بینیم ، اول دست آنهاست که به نشانه دوستی و آشنایی جلو می آید ، تا دوستهای این روزهای ِکلاس زبان و کلاس عکاسی که بعضی هاشان با اینکه بعد از مدتی بنا به مشکلاتشان کلاس یا ساعت آمدنشان را عوض می کنند، باز smsها و زنگ هاشان را در مناسبت های گوناگون دارم. اما وقتی واقعا دردی هست و احتیاج به گوش شنوایی؛ احتیاج به آدمی که راحت و بی دغدغه بتونم باهاش حرف دلم رو بزنم، از سختی های این زندگی، از ناکامی هاش، از درد و رنج هاش،از دلتنگی هاش از چیزهایی که واقعا کمه و نیستن ، از چیزهایی که گم شدن در این راه بگم، هیچ کسی رو پیدا نمی کنم .وقتایی که گریه تا خرخرم بالا اومده دوست دارم بنالم از اینکه چرا هیچی تو این زندگی سر جای خودش نیست، هیچ کسی رو پیدا نمی کنم، که حداقل بهش زنگ بزنم و بگم فلانی دلم خیلی گرفته و بشینم پیشش و یه دل سیر درد و دل کنم یا شاید هم گریه کنم، باور کنید این Phonebook موبایل رو زیر و رو می کنم ، سراغ دفترچه تلفن های دوستان قدیم می رم ، اما دریغ و دریغ که با اسمی بتونم راحت باشم.
با خودم فکر می کنم پس این همه آدم این همه آشنای نا آشنا به چه درد می خوره؛ یا اینکه خودم برای چند نفر این طور بودم.
یه آدم که زبون نصیحت نداشته باشه ، فقط بتونه درک کنه، بتونه شونه به شونت راه بیاد و به حرفای دلت گوش بده، تا تو چیزی می گی برنگرده بگه ارزشش رو داشت این کار رو کنی، این قدم رو برداری.که بعد وقتی که این طور گفت تو هم ازگفتن بقیه ی هر چی که داشتی می گفتی منصرف شی.
کاش بود گوشی، شانه ای برای گفتن و تکیه کردن و ایستادن و غروب را به تماشا نشستن .
