تبليغاتX
گاه نوشت های ارکیده l حقیقت زندگی
شب داره كم كم از نيمه مي گذره .. .. . ..

سياوش مي خونه :

خسته شدم بس که دلم
دنبال يک بهونه گشت
بس که ترانه خوندم و
برگ زمونه برنگشت       گوش كنيد 
.

 منم كاري ندارم كه اصلا نصف شب هست يا نه ، دارم باهاش مي خونم ، ولي واقعا خستم ،‌از دست روزگار،‌از دست آدماش. با الهام كه صحبت مي كردم ،‌مي گفت :‌حالي كه تو داري طبيعي هست ،‌اصولا بعد از يه زلزله بزرگ تو زندگي هركس ،‌اين حالت هاي عصبي عادي هست ،‌بايد به خودت فرصت بدي . اما وقتي هم كه مي خواي به خودت فرصت بدي و خيلي چيزها رو از نو شروع كني ،‌روز از نو روزگار از نو. ولي واقعا حوصله يه سري از آدم ها رو ديگه ندارم ،‌آدم هايي كه واقعا خودشون هم نمي دونن از زندگيشون چي مي خوان ، كيو مي خوان .يه مدته راكد شدم ،‌از اون آدم پر جنب و جوش خودم هيچ خبري ندارم ،اين روزا ؛اين ركود حتي به انجا هم سرايت كرده .

به قول رحمتِ شمس العماره،  الان هم دارم كلي اينترنت ريخت و پاش مي كنم ، ولي خوب خوابم نمي بره ،‌بيچاره بابا و اين قبضاي تلفني كه هر دو ماه يه بار مخابرات بهمون هديه مي ده ،‌تازه قبلش كلي هم SMS ميزنن و كلي آدم رو تشويق مي كنن.چه قدرهم كه خوب خدمات مي دن .

اين روزاسريال Prison Break (فرار از زندان) رو نگاه مي كنم ،‌(يه سريال آمريكايي با موضوعي سياسي_ جاسوسي،‌در رابطه با فساد سياسي كه تو ايلات متحده وجود داره )اصولا حتي نمي شه از يه صحنش هم گذشت ،‌چيزي كه تو اين سريال مشهوده ،‌عشق هست ،‌عشقي كه باعث مي شه،‌برادر به خاطر برادر ،و به خاطر حق نا حق شده برادر ،‌از تمام موقعيت هاي اجتماعيش بگذره‌تا برادر رو نجات بده ،‌عشقي كه باعث مي شه برادر جونش رو براي آزادي برادر بده ، به نظر من عشق تنها انگيزه اي هست كه باعث ديناميك و فعال شدن آدما مي شه ،‌عشق باعث مي شه كه آدما سر پا يايستند و براي رسيدن به هدف و آرزويي كه تو ذهن ترسيم كردن تلاش كنن، به نظرم بدون عشق زندگي مرده‏اي بيش نيست  .

ولي خودمونيم ،‌چرا يه سري از وب نويسا ، مردم رو از تو مانيتور هاشون مي بينن و ‌فكر ميكنن ، فقط اونايي مردم هستن ، كه تو اين محيط محازي فعاليت دارن ..به نظر من يه سري از آدماهايي كه اينجا فعاليت مي كنن هيچ اطلاعي ازسبك و ساختار مردم ندرن ، اونوقت ماشالله نظريه هم مي دن .

دوشنبه 4 آبان1388ساعت 0:36 توسط ارکیده/این روزها/

وقتی بیشتر رفت و آمدت سمت عباس آباد باشه اون وقت غیر ممکنه که هر نمایشگاهی که تو مصلا می زارن و نری .

آحرین نمایشگاه هم نمایشگاه رسانه های دیجیتال بود و هست که تا 18 مهر هم بیشتر مهلت نداره .

چهارشنبه این هفته هم بعد از کلاس یه سر به نمایشگاه زدم .

این دفعه جای ون اتوبوس گذاشته بودن و به نظرم این خیلی بهتر بود و باز مثل همیشه اغذیه فروشی ها بیشتر از همه چیز تو چشم می زد .

اول از همه که وارد شدم ، مثل بقیه سراغ قسمتی رو گرفتم که می شد ازش بن تخفیف تهیه کرد ، بعد که رفتم دیدم وای خدای من چه صف وحشتناکی داره ، به همین خاطر از خرید بن منصرف شدم .

نمایشگاه جالبی بود هر چند که من واقعا برای گشت و گذار تو کل نمایشگاه وقت کم داشتم .  

طبقه پایین که وارد می شدی ، غرفه های جلو مربوط به لبنان و انتفاضه بود ، یه غرفه تیراندازی بود که نمی دونم برای ارتش بود یا سپاه، قسمتی از نمایشگاه مربوط به براندازی نرم و بازی هایی بود که تو این زمینه طراحی شده بود و قسمتی هم مربوط به بازی های ایرانی طراحی شده و صدالبته قسمت کودکان که همیشه قسمت شاد تمام نمایشگاه ها هست . البته خوب غرفه های مربوط به نرم افزار قرآنی و  زبان و آشپزی و . . .  خود نمایی می کرد.

طبقه دوم هم شامل قسمت هنری و البته بخش بین الملل و استانی نمایشگاه بود و البته کاریکاتورها ی جالبی رو در رابطه با IT از کاریکاتوریست های کشورهای مختلف به معرض نمایش گذاشته بودن ، همینطور عکسهایی با مضمون رسانه های دیجیتال گرفته .

یه قسمت هم مربوط به آثار بچه ها با خمیر بازی در زمینه کامپیوتر بود که اونم جالب بود و گاهی لبخند رو به لب آدم می آورد .

ولی خوب قیمت ها فوق العاده خوب بود ، من یه پک MRT بعلاوه یه ویندوز Seven به عنوان اشانتیون خریدم که اگه می خواستم اینا رو به قیمت معمولی بیرون بخرم حدود 25 تومن برام آب می خورد در حالی که 11 تومن بیشتر نشد .

در پایان هم نمایشگاه خوبی هست و شامل بخش های متنوع و زیاد ، به شرط اینکه وقت کافی برای بازدید و خرید داشته باشی .

جمعه 17 مهر1388ساعت 16:47 توسط ارکیده/این روزها/

25 شهریور به بعد که می شه دیگه هر نسیمی که می وزه بوی پاییز رو با خودش میاره ، بوی مهر ، رو .

بوی پاییز که بیاد، آدم دلش بارون پاییز رو می خواد ؛ آدم دلش اون رگ بار تندش رو می خواد که زیرش راه بیفته و بره عاشق شه.

پاییز که بیاد؛ آدم دلش تنگ می شه ، با هر برگی که روی زمین می افته ، دونه دونه خاطراتش رو مرور می کنه .

پاییز که بیاد و تمام برگای درختا طلایی شن و بیفتن رو زمین ؛ تو می تونی بشی باز همون دخترک بازیگوش سالهای دور ، که از روی برگا لی لی کنان رد می شد و از صدای خش خش برگها غرق در لذت می شد .

 

یا می تونی اون برگ ها رو جمع کنی و بیاری بچسبونی به در اتاقت ، به نشونی ورود پاییز .

اول مهر که می شه ، عشق و مهر و مدرسه و بوی اسفند دود مادر موقع بدرقه کردن و صدای دعای پدر تو هم می آمیزه .

اول مهر که می شه ، یه دلهره عجیب می افته تو دلت ، حتی اگه سالها از مدرسه ای بودنت گذشته باشه .

                                                

                                                      همشاگردی

 

دلت پرمی کشه که صبح علی الطلوع دوربینت رو برداری و بزنی بیرون ، بری دم یکی از این دبستان ها و تا دلت می خواد مهر رو از نزدیک ببینی و لمس کنی و گاهی هم بغض کنی ؛

حتی اگه مث‏ه من، تو مدرسه هم کار کنی ؛ ولی دیدن دختر بچه های دبستانی با اون روپوش ها و مقنعه های رنگی، یه قشنگی و حس خاص دیگه ای داره .

 

اول مهر که می شه ، دلت پر می کشه برای مداد سیاه شمشیر نشان و اون مداد قرمز ها که خیلی هم خوش رنگ بودن و الان نمی دونم هست یا نه ، برای خودکار استدلر و مداد رنگی 36 رنگ لیرا و جامدادی هایی که دو طرفش آهن ربا داشت و دفتر فیلی هایی که هنوز هم که هنوزه توی سفارش معلم ها و لیست خرید بچه ها هست .

 

اول مهر که میشه دلت عاشقی می خواد ، دلت یه دل سیر گریه می خواد .

 

جمعه 3 مهر1388ساعت 20:15 توسط ارکیده/این روزها/

ما یه عمر ، عادت کردیم برای چیزهایی که می خوایم و بهشون نمی رسیم فاتحه بخونیم .

                                                                                       
   " الهام حمیدی / محیا "
پ ن : 1- امروز دیدم چه قدر شبیه این جمله هستم
2-این چند روز ، چه قدر بلاگفا بد اومد بالا.
دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 14:38 توسط ارکیده/این روزها/

 آدم وقتی یه مدت ننویسه ، نوشتن یادش می ره ، اینکه واژه ها رو کنار هم بچینی و جمله درست کنی ، سخت می شه ، اینکه بخوای خودتو ، حس‏تو توی 4 تا خط تعریف بکنی سخت تر می شه .  

این مدت سخت بود ، خیلی سخت گذشت ، همینو بگم که مامان یکم مریض بود ، یعنی یه سری علائم توی دهان و گلوش به وجود اومده بود که دکترهای عمومی تشخیص نمی دادن چی هست و مامان با این زخم ها و یه سری دهان شویه ها که دکترهای مختلف تجویز می کردن سر می کرد .

تا یه بخش نامه غربالگری بیماری های دهان و هنجره از اداره اومد در رابطه با معلم هایی که یه سری علائم تو صدا و گلوشون ظاهر شده و از اونا خواسته شده بود که خودشون رو سریعا باید به مرکز هنجره آموزش و پرورش معرفی کنن تا یک سری آزمایش انجام بدن ، دقیقا هم تمام اون نشانه هایی که توی بخش نامه اومده بود رو مامان منم داشت ، مثل گرفتگی صدا ، وجود جسم خارجی توی گلو ، زخم دهان و  . . . . .  

با 2،3 تا از دوستای پرستارم مشورت کردم ، ندا تشخیص‏ش بهتر از ژاله بود ، ژاله بدجور ته دلم رو خالی کرد ، خلاصه که بعد از کلی مشورت گرفتن، مامان رفت پیش یه متخصص و دکتر هم یه سری آزمایش و عکسبرداری از هنجره رو براش نوشت و بلاخره معلوم شد ، هنجره سالمه و تمام این علائم بابت اسید معده هست که این روزا هم به خاطر روزه داری، مقدار اسید زیاد ترشح شده و همین باعث می شه که اسید از سمت معده به بالا حرکت کنه و باعث آسیب رسوندن به غشای داخلی گلو و حتی زبان  می شه .

 فقط خدا می دونه که تو این مدت به من چی می گذشت و چقدر سخت بود و این عذاب 3 هفته تموم با من بود .

 

فقط من از شما می خوام که هیچ وقت بیماری هاتون رو تو اینترنت سرچ نکنین ، چون اصولا نتیجه سرچ شما می شه بدترین وضعیت که یه چیز تو مایه های  Cancerهست و اگه مثل منم ترسو باشد خودتون زودتر از پا در می آیید .

 

** دیشب که مناجات حضرت علی رو تو مسجد می خوندن، به این قسمت مَولایَ یا مَولایَ اَنتَ سُلطان واَنا مُمتَحِن ، که رسید ، دیدم چه قدر سخته اینکه مورد امتحان خدا باشی ، اینکه خدا امتحانت کنه ، حالا این امتحان یه وقت با مال‏ه زیاد و کم‏ه، یه وقت بیماری ....  یه وقت از دست دادن همه زندگیت ، بعد دیدم چه قدر ناتوانم ، چه قدر کوچیکم ، چه قدر زود کم میارم در مقابل مشکلات ، چه قدر زود خودم رو می بازم

امتحان خدا خیلی سخته ، اینکه از توش چه طور بیایی بیرون .  

 

پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 2:3 توسط ارکیده/این روزها/
این روزا من از یه وهم می ترسم
این روزا یه وهم باعث شده من هر روز تا سر حد مرگ دلم شور بزنه
این روزا من می ترسم
من می ترسم
از فکر کردن به اون هم می ترسم
از بیانش هم می ترسم
از ، از دست دادن ، می ترسم
از اینکه گوهر زندگیم رو از دست بدم می ترسم
من می ترسم . . . .
خدایا کمک کن
کمک کن
چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 20:27 توسط ارکیده/این روزها/
اینکه این روزا چرا انقدر غریبن
چرا انقدر تلخن رو نمی دونم .
شنبه 24 مرداد1388ساعت 20:12 توسط ارکیده/این روزها/
یعنی زندگی می خواد با من چی کار کنه
من واقعا تاب و تحمل ندارم
دیگه طاقت خم شدن و شکسته شدن رو ندارم
از زندگی و آینده‏ام می ترسم
از اینکه دوباره بشکنم می ترسم
مگه یه آدم چه قدر می تونه بشکنه ، چند بار می تونه بلند شه
خدایا خودت کمک‏م کن
سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 16:19 توسط ارکیده/این روزها/

با صدای زنگ sms از خواب می پرم ، خواب و بیدار با خودم می گم ، مگه smsها وصل شده که sms اومده .
دست دارز می کنم ، گوشی رو از رو میز توالت بر می دارم، می بینم برادری از دانشگاه sms زده که :
Sms را خدا آزاد کرد.
سر صبح کلی می خندم .
پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 22:40 توسط ارکیده/این روزها/
دیروز، انگار بار دیگر علی (ع) که به خطبه ایستاده بود ، اما نه در کوفه و در میان مردمی که قدر او را نمی شناختند و به روز حادثه تنهایش می گذاشتند ، بلکه در تهران و در حلقه توده های بهم فشرده و عظیم ملتی که در اجرای فرمان ولی خدا سر از پا نمی شناسند ، از باید ها که می گفت ملت با تکبیرهای بلند و برخواسته از ژرفای دل با او همدلی می کردند ، به این نشان که ای ولی خدا !" از تو به یک اشاره و از ما به سر دویدن " و نوبت به نباید ها که می رسید ، خروش مردم ، سقف آسمان را می شکافت که (ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند) ، وقتی با مراد غایب که خود سایه اوست به نجوا ایستاد ، بغض جمعیت ترکید ، دعا و اشک به هم آمیخت که ((تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد)) . . . .
نسیمی وزیدن گرفت، گویی به نوازش آقا آمده بود و ابری به بارش آمد و همراه با جماعت گریست . . . بغض آسمان هم ترکیده بود
کلام آقا ولی مثل همیشه فصل الخطاب بود .


شنبه 30 خرداد1388ساعت 21:2 توسط ارکیده/این روزها/
این روزا کم حوصلم و شاید خسته و منتظر. منتظر یه جواب . حوصله نوشتن ندارم، یعنی اصلا نوشتنم نمیاد ، چون همه دارن همه چیز رو با شدت و سرعت نور می نویسن؛ همه دارن راجع به فوتبال و مایلی کهن و اعدام دلارا دارابی و انتخابات و کروبی و موسوی و چه چه می نویسن و من فقط نگاه می کنم . روز معلم هم که ( روز شهادت استاد بود و من نمی دونم چرا روز شهادت شد روز معلم که آدم نمی دونه باید تبریک بگه یا تسلیت و به جای نشون دادن آرمان های استاد مطهری همه فقط به گفتن تبریک و دادن کادو بسنده می کنند) انقدر کار و همه چیز رو سرم ریخته بود که نه‏تونستم چیزی بنویسم .
دوباره شدم مثل همون زمان که همه چیز مثل آوار اومد روسرم و خراب شد و من با یه دنیا سوال و علامت سوال مواجه شدم و هر وقت که ندا رو می دیدم ، اول و آخر هر جمله یه چرا می ذاشتم، طوری که تهش هم اون خسته شد و هم من . حالا باز هم زندگی جوری‏ه که اون علامت سوال‏ه و اون چراه ِ تو ذهنم وول می خوره .
نمی دونم ، نمی دونم چرا این اتفاقا می افته ، چرا این طور می شه ، همیشه همه چیز ok هست ، اما . . .
نمی دونم ، کاش می تونسنم سر از حکمت خدا دربیارم ، کاش می شد خیلی چیزا رو فهمید .
من خسته شدم از بس هر اتفاقی افتاد رو به خودم وصل کردم و همش رفتار خودم رو زیر سوال بردم و تجزیه تحلیل کردم .
نمی دونم .
کاش یه اتفاق خوب بیافته .

پ ن : این گل رو یکی از بچه های مدرسه بهم داد و با کلمات خاص خودش روز معلم رو تبریک گفت .

پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 0:34 توسط ارکیده/این روزها/
چه قدر زیباست

اشکی از شوق

غلطیدن ، چکیدن

روی گونه ای .

چه لحظه زیبایست

لبخند شوق را روی لبی دیدن

هنگام باز کردن گره ای .

پ ن : گاهی اوقات تمام دنیات می شه نشوندن لبخند روی یه لب دیگه .
پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 8:41 توسط ارکیده/این روزها/

فکر کن سر کار هستی و تو اتاقت نشستی و داری کار روتینت رو انجام می دی، یه موسیقی پیش زمینه کارت هست و از نت هم داری راجع به Jeffrey Archer  یه تحقیق کوچیک برای کلاس زبانت پیدا می کنی و هی Babylonمیاد رو صفحه ات که معنی فلان کلمه چی مشه . بعد زنگ تلفن‏ت هست و صدای موبایلت که می گه کی پشت خط  ِ .

صدای اون آدمه که اون طرف ِ خط هست رو می شنوی و چیزها و خبرهای خوبی که البته هنوز هیچی‏ش معلوم نیست رو که بهت می گه  انگار که یه کابل 800 ولت بهت وصل کردن و تو الان رو هوایی.

بعد انقدر که هولی و تو شوکی که وقتی تلفن رو قطع می کنی ، خودت می مونی که من چرا اینطور صحبت کردم .

خدای من اگر هیچ اتفاقی هم نیفته باز هم ازت ممنونم .

یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 10:9 توسط ارکیده/این روزها/

روز آخر که رفتم سرکار، پسورد هر 3تا سیستمی رو که باهاشون به نحوی کار می کردم رو تغییر دادم ، سیستمی که اطلاعات بچه ها تقریبا از سال 75 روش بود ، سیستمی که برنامه مدرسه و اداره روش بود و سیستمی که برای کارهای معمول و وصل شدن به نت ازش استفاده می شد .
امروز بعد از سلام و احوال پرسی با خانم های همکار و رفتن اونها به کلاس منم به اتاق خودم رفتم.
سیستم اول رو روشن کردم پسورد زدم و
ok شد ، دومی هم همینطور ، اما امان از سومی ، هر کاری کردم باز نشد که نشد، هر چیزی رو که فکرش رو می کردم ، هر عدد و رقم ، هر شماره آشنا یا نا آشنا رو که به ذهنم می رسید،میزدم اما همش اِرور می داد و ویندوز نمی اومد بالا و این یعنی اینکه من پسورد رو فراموش کرده بودم و این برای من تقریبا یه فاجعه محسوب می شد ، تمام ورق های تو کمدم رو چک کردم ، Note book گوشیم رو چک کردم ،اما هیچ جایی هم یادداشتش نکرده بودم ، به مهسا زنگ زدم و باهاش مشورت کردم اما خوب اونم کمک چندانی نتونست بهم بکنه پیش خودم گفتم جهنم ، تهش اینه که زنگ می زنم به شرکت سرویس دهنده و اونا میان درستش می کنن دیگه . تا اینکه وقتی که داشتم بخشنامه های روز رو از نت گرفتم یه سرچ هم تو گوگل کردم و در کمال ناباوری کلید رو پیدا کردم . اینجا می زارمش شاید یه روز هم به درد شما بخوره ؛

«شما وقتی روی
User خود password میگذارید فکر میکنید که دیگران نمی توانند وارد windows بشوند ولی خیلی ساده میتوان به آن وارد شد هنگامیکه ویندوز را راه اندازی میکنید وقتی به صفحه آبی که welcome قرار دارد میرسید از شما password می خواهد در این هنگام شما Alt + Ctrl + Delete را بطور هم زمان و دو دفعه فشار میدهید تا پنجره ای برایتان باز شود در قسمت Userاین پنجره این عبارت Administrator را بنویسد و قسمت پسورد را خالی بگذارید و بعد ok را فشار دهید تا وارد ویندوز Administratorشده حال به قسمت کنترل پانل برویید و در قسمت User Account، password آن را remove کنید. اکنون میتوانید با یک Log Off وارد ویندوز ی که روی آن password گذاشته شده بشوید . لازم به یاد آوری است که password Administrator User را به این سادگی نمی توان باز کرد .»

پی نوشتانه : به گفته جناب شیرازی امسال سال تغییر هست و سعی کنیم یکم توی خودمون و سیستم عامل و مرور گرامون تغییرایجاد کنیم ، ما هم به کل اینترنت اکسپلور رو گذاشتیم کنار و الان داریم از اُپرا استفاده می کنیم. البته خوب برای منی که یه عمر از اینترنت اکسپلور مخصوصا
۷ اِش استفاده کردم سخته، ولی بدک هم نیست، می تونید امتحان کنید .


 

شنبه 15 فروردین1388ساعت 19:10 توسط ارکیده/این روزها/

امروز تو كلاس زبان ، ‌درس راجع به فال و فالگيري و پيشگويي و اين حرفا بود. 3 تا پيشگويي كه بچه ها راجع به من كردن اينا بودن ، تا ببينيم تو آينده چي پيش مياد .

1-     I will continuo my education to PHD degree

2-     After 2 years , I will fall in love & I will marry

3-     After that, I will have 2 Sons .

سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 22:18 توسط ارکیده/این روزها/

ديروز محسن رفت سفر ،

رفت زيارت امام حسين "كربلا"

وقتي رفت انگار يه تيكه از وجودم رو با خودش برد ،‌ وقتي مي گم يه تيكه از وجودم رو با خودش برد بايد برادر داشته باشي تا بفهمي چي مي گم و برادر يعني چي ؟ بايد با هم رفته باشيد جشنواره فيلم فجر ،‌بايد با هم كتاب خونده باشيد و بعد هم با هم بشينيد و نقدش كنيد ، بايد هديه گرفتن ازش رو تجربه كرده باشي ،‌حتي بايد تو سر و كول هم زدن‏ش رو ، دعوا سر اينكه كي كامپيوتر رو ويروسي كرده ،‌يا اينكه رو كامپيوتر ويندوز XP نصب باشه يا Vista رو چشيده باشي.

بعد هم كه تو فاتح ميدون بشي، بري و يه ماچ گنده ازش بكني .

خلاصه كه برادر داشتن مزه اي داره براي خودش . فقط از خدا مي خوام كه سالم و سلامت برگردي خونه . همين .  

 

 

سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 17:33 توسط ارکیده/این روزها/

 سرمه تو قسمت معرفي وبلاگش خودش رو اين طور معرفي مي كنه ؛

premenstrual syndrome را کسر بزرگی از زنان تجربه می کنند . برای من در همان ماههای ابتدایی بلوغ شروع شد ، با دوره های فرساینده ای از خستگی ، خشم و احساس ناکامی .
بزرگتر که شدم این دوره ها گسترده شد به همه ی روزهای یک ماه ، به همه ماه های یک سال و به همه سالهای یک عمر ، و ... از من به یک نسل : یک نسل خستگی ، خشم و احساس ناکامی .
حالا خیال می کنم زندگی همه ما
PMS ی است که در فواصل کوتاهش گاهی می خندیم . 

پ ن : مي دوني؛

حرف داريم تا حرف ، فهميدن داريم تا فهميدن ؛ خيلي حرف ها رو بايد تجربه كرد تا فهميدشون و لاغير .

مي دوني من هميشه فكر مي كردم كه مي فهمم ،‌كه درك مي كنم ،‌در حالي كه نمي فهميدم و درك نمي كردم . الان كه تجربه مي كنم روزهاي سخت را، تازه مي فهمم و همين بس كه فهميدم آن حرف ها را .  

دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 20:19 توسط ارکیده/این روزها/
هفته ای بود پر از خستگی ِ کاری و درسي و غيره . . . . 

عكسي كه تو فتوبلاگ‏م گذاشتم رو خيلي دوست دارم ،‌پر از سكوت و سفيدي هست كه اين روزها خيلي بهش  احتياج دارم .

چشمهایش ِبزرگ علوي رو همين الان تموم كردم ؛ شاهكار بود اين كتاب . چاپ كتاب برميگرده به سال ۱۳۳۱ از انتشارات امير كبير .

سه شنبه شب افتتاحيه نخستين نمايشگاه تجسمي فجر آفرينان در مركز فرهنگي هنري صبا بود ،‌به اتفاق آقاي عباسي ويكي از بچه ها به افتتاحيه نمايشگاه رفتيم ، نمايشگاه داراي چند قسمت بود در يك قسمت آثار جالبي رو از عكاسي دوران انقلاب و زنداني هاي سياسي به معرض نمايش گذاشته بودن درقسمت ديگر نمايشگاه آثار نقاشي و پوستر هاي طراحي شده كه مربوط به  همين موضوع رو به معرض نماشي گذاشته بودن . نمايشگاه جالبي هست تا 28 بهمن ماه فرصت داره .

پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 23:10 توسط ارکیده/این روزها/

 سرایدار مدرسه یه خانوم لُر هست ، امروز آش درست کرده و برامون اورده ، حین اینکه کاسه ها را روی میز می ذاره با لهجه خاص اون منطقه می گه ، مردیم از بس که تو این چند وقت برنج خوردیم . اصولا این خانوم تو هفته 5 بار آش و از این نوع غذا ها درست می کنه .

 

                           آش

                                     

چهارشنبه 25 دی1387ساعت 11:48 توسط ارکیده/این روزها/

امروز کلاس 3/3 زبان داشت و معلم جلسه‏ی گروهای اداره . من قبول کردم که سر کلاس برم و کارهایی رو که خانم معلم باید انجام می دادند رو انجام بدم .تو کلاس بچه ها کپه ای دور هم جمع شده بودند، از در که وارد شدم بچه ها مثل مورچه هایی که روشون آب ریخته باشی و آنها پراکنده شن ، پراکنده شدند و سر جاشون نشستن ولی همچنان در حال جنب و جوش. بعد از گفتن اینکه خانومشون این زنگ نمیاد و من این زنگ کلاس رو بر عهده دارم و اینکه تمام کارهایی رو که خانوم باید انجام می دادند رو به من هم سفارش کردن که انجام بدم؛

پچ پچ ها شروع شد، تو زندگی شخصیم کمتر اما سر کلاس بسیار سخت گیر و مقرراتی هستم . زدم رو میز که چه خبره ، واسه چی این همه هم همه تو کلاس‏ه، که یکی از بچه ها طاقت نیاورد و گفت : خانم یوزارسیف واقعی رو  دیدین ، گفتم : چی ؟ دختر که هیجانی هم شده بود ، مجله‏ی فکر کنم خانواده سبز رو از تو جا میزیش بیرون کشید و گفت : خانم اینهاش ، نگاش کنید چه قدر فرق داره ، تا به خودم بیام دیدم از دو تا میز جلو و سه تا میز سمت چپ و دو تا میز سمت راست حدود 10 نفر ریختن رو سر دختر ، یه داد کافی بود تا حساب کار دست همه بیاد . کلاس که آروم شد ، به صاحب مجله گفتم : 10 دقیقه وقت داری جناب یوزارسیف رو به همه نشون بدی ، به بچه ها هم گفتم خانم معاون دارن انضباط ها رو وارد کارنامه های مستمر می کنن ، کافی هست که من اسم بدم تا از انضباط‏تون کم شه ، مراسم یوزارسیف بینی که تموم شد ، گفتم خوب حالا مطالب مربوط به اون رو هم خوندید ، یا فقط عکساش رو نگاه کردید ،متاسفانه هیچ کدوم از بچه ها حتی صاحب مجله هم نگاهی به گزارش چندین صفحه ای مجله مذبور نکرده بود .

خلاصه که کلی نصیحتشون کردم که کتاب بخونید ، فلان روزنامه و فلان مجله برای هم سن های شما نوشته می شه ، بگیرید بخونید ، ولی کو گوش شنوا ، این جماعت عاشق یوزارسیف حتی نیم نگاهی به نوشته های اون مجله هم نکرده بودن، چه برسه به مجله های دیگه .

*«آمار مطالعه بچه ها خیلی پایین هست و به خاطر همین کم خوندن ،فارسی رو به شدت بد و پر غلط می خونن .»

دوشنبه 4 آذر1387ساعت 21:8 توسط ارکیده/این روزها/

۱- با اینکه هوا بارونی‏ه اما من خورشید خانم رو می بینم که هر روز موهای طلاییش رو، رو سقف آسمون پهن می کنه .

۲-اتفاقایی که این روزا تو زندگی‏م می افته باعث می شه که بیشتر خودم رو بشناسم، خیلی زیاد. این اتفاقا باعث می شه کم رنگ و پر رنگ روح و جسمم رو بیشتر بشناسم . بعد سعی می کنم یه پاک کن و مداد دستم بگیرم یکسری از پر رنگ ها رو پاک کنم ، یکسری از کم رنگ ها رو هم پرنگ کنم و خلاصه که سعی کنم هر رنگی که تو وجودم هست رو به تعادل برسونم .

۳- به نظرم هر چیزی باید کلاس خاص خودش رو داشته باشه ، یکسری افراد تازه کار که میان اینجا و سر میزنن قوانین وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی رو بلد نیستن و به اصطلاح خاله زنک بازی در میارن .

یاد بگیریم که این وبلاگ شهر همونطور که عمومی هست، حریم خصوصی افراد هم محسوب می شه دلیل نداره که ما تا یه چیزی خوندیم، کل دنیا رو با خبر کنیم .

این یه محیط‏ه که آدما توش هزاران مطلب می نویسن و شاید دلیلی نمی بینن که تو محیطی غیر از اینجا، حتی یکی از اون هزار مطلب رو بیان کنن ؛

پس یاد بگیریم به حریم خصوصی افراد احترام بگزاریم دلیل نداره اگر ما مطلبی خوندیم ، کل عالم رو با خبر کنیم ، یقین نویسنده اگر صلاح بدونه ، اطلاع رسانی می کنه .

شعرانه :

حکايتِ بارانی بی‌امان است
اين‌گونه که من
دوستت می‌دارم.
شوريده‌وار و پريشان باريدن
بر خزه‌ها و خيزاب‌ها
به بيراهه و راه‌ها تاختن
بی‌تاب، بی‌قرار
دريايی جستن
و به سنگ‌چينِ باغِ بسته‌دری سر نهادن
و تو را به ياد آوردن
چون خونی در دل
که همواره
فراموش می‌شود.
حکايتِ بارانی بی‌قرار است
اين‌گونه که من
دوستت می‌دارم.

                              "شمس لنگرودی – از نـُت‌هايی برای بلبلِ چوبی"

باران

سه شنبه 21 آبان1387ساعت 2:8 توسط ارکیده/این روزها/

 

به تاریخ پست قبلی که نگاه می کنم 31 شهريور رو نشون میده و تقویم روی میز 28 مهر رو؛ این ماه مهر هم برای خودش زود گذشت. اصلا امسال داره زود می گذره .

دلم کلی برای این صفحه زرشکی و نوشتن ِ توش تنگ شده بود .

روزهایی که میان و میرن روزهای آروم و خوبی هستن اما چسب دارن، گوشه‌ی شکسته‌ی تیزی دارن – زیر چسبِ- و حواست رو هی پرت می‌کنه ، مثل ناخن هایی که بد کوتاشون کرده باشی و یه گوشه تیز براش باقی گذاشته باشی ، بعد اونقدر کوتاه باشه که حتی نتونی سوهان‏ش کنی ، بعد به خاطر اینکه اذیتت نکنه روش یه چسب می زنی . خب؟ اینا رو گفتم که بگم، گاهی روزای تو هم با همه‌ی خوبی‌هایی که توش‌ه و مهربونی آدمایی که کنارت هستن و همه‌چی خوب و آروم به نظر می‌رسه، یه گوشه‌ی شکسته شده‌یی داره که تو موقتی روش رو با چسبِ زخم پوشوندی تا زمان بگذره .

 

روزانه 1 : کلاس زبان داره خوب پیش می ره

روزانه 2 : یکسری کارها دارم می کنم ، به وقتش می گم که چه کرده ایم

روزانه 3 : رفتیم کوه ، چه کوهیییی ،  خوش گذشت، خیلی زیاد ،ولی اصلا فکر نمی کردم که این طور شه؟ فکر کنم آخرین بار پارسال همین موقع ها بود که رفتم . جای سارا و حمیده خالی .......

روزانه 4 : گاهی اوقات فکرمی کنم، وقتی که تنهایی بخوای یه مسیر رو طی کنی، هم سخت‏ه هم ترسناک‏ه ، مخصوصا که آدمایی مثل دیوار گه گاه جلوت سبز می شن و تو باید با تمام قدرت اونها رو بشکنی  .

روزانه 5 : بی وتن امیرخانی رو خوندم ، کلی چسبید . هر چند که من ِ او را بیشتر دوست دارم .

روزانه 6 : دارم فکر می کنم اگه خدا یه عضو شریفی مثل دماغ پینوکیو تو  وجود آدما خلق می کرد که با هر دروغی که اونا می گفتن این بخواد یه تغییری بکنه ، اونوقت خدا می دونه آدما چه ریختی می شدن ، از بس که دروغ می گن، بعد هم که به روشون نمی یاری فکر می کنن با یه جمع کثیری از دراز گوشا دارن صحبت می کنن .

روزانه 7 : زنگ میزنه ، بعد از کلی احوال پرسی می گم شوورت خوبه ؟ شوور داری چه طوره ؟ می گه : عادی ِ عادی ، تا می تونی از دوران مجردیت استفاده کن ، نمی دونم این چه اخلاق گندی هست بعضی از دخترا دارن ، تا وقتی که آدم‏ه زندگیشون هنوز پیدا نشده ، ولشون کنی مفاتیح سوراخ می کنن میندازن گردنشون ، بعد هم که می یاد ، به بقیه می گن ، پیف پیف و اه اه ، مثل گربه با دست پیش می کشن و با پا پس .

 

شعرانه : پرهای پرواز دستان توست

عاشق که باشی

هوای پریدن آبیست

عاشق تر که شوی

محو می شوی

دوست داری بیشتر راه بروی

کنار روحی که بر فراز ابرهاست.

یکشنبه 28 مهر1387ساعت 0:17 توسط ارکیده/این روزها/

ای آفریده فرمانبردار

ای دونده سریع که در میان منزلهایی معین در آمد و شد هستی

و دائما گردش می کنی در مدار تدبیر الهی

ایمان دارم به کسی که به وسیله تو تاریکی ها را روشن نمود

و آشکار ساخت مبهمات را در پرتوت

و قرار داد تو را نشانه ای از نشانه های فرمانروائی خود و علامتی از علامتهای سلطنت خود

و خداوند تو را در حالات مختلف به خدمت گماشته

گاهی تو را بزرگ و گاهی کوچک و زمانی در طلوع و زمانی دیگر در غروب می خواهد

وگاهی در حال نورافشانی و گاه در حالتی تیره

در تمام این حالات تو فرمانبردار خدا هستی و به سرعت به هر چه اراده او خواهد می شتابی

خداوند چه قدر در تدبیر امر تو حکمت به کار برده و چه دقیق است آنچه درباره تو انجام داده

تو را کلید ماهی نو برای کاری نو ساخته  

پس از خدا بخواه :

همان که پروردگار من و تو و آفریننده من و توست

هم تقدیر من به دست قدرت اوست هم تقدیر تو

هم نقش مرا او صورت زده و هم نقش تو را

از چنین خدایی مسئلت دارم که رحمت مخصوص خودش را بر محمد(ص) و آل پاکش فرستد

و اینکه قرار دهد تو را برای این ماه جدید نعمت و برکت که گردش ایام آن را از بین نبرد .                      

                                                                                                                                 

               "صحیفه سجادیه/ فرازی از دعای آن حضرت هنگام حلول ماه مبارک رمضان "  

 

ماه رمضان که میشه چه روزه دار باشی و چه نباشی همیشه یه حس غریب و مبهم باهاته . حسی که انگار دیگه وقتشه، باید یه تکون درست و حسابی به خودت بدی ، ببینی کجای این دنیا وایسادی، چی کارا کردی، چی کارا باید بکنی حتی اگه روسیاه ترین آدم هم باشی باز هم صدای خدا رو می شنوی ، می شنوی که داره صدات می کنه :

 " بشتابید به سوی مغفرت پروردگار خود و بهشتی که پهنای آن آسمان ها و زمین است و مهیا برای پرهیز کاران "   

                     « سوره  آل عمران آیه  133 »

 

ماه رمضان که می شه ؛ هم این که تو تاریک و روشن سحر بلند شی و بینی هنوز در همسایگی ات چراغی وقت سحر روشن می شود و تو با دست های کودکی ات آنها را نشانه می روی؛

همین که عصر باشد و موقع اذان و تو با ربنای شجریان یک بند توی دلت با خدا راز و نیاز کنی؛

                                 یعنی اینکه هنوز باور داری رحمت لایزال او را .

حالا دیگه مدتهاست به رمضان به چشم یه تحول نگاه می کنم.

نوستالژی اول :دارم فکر می کنم جای‏ه چه کسایی خالی‏ه . رمضان پارسال کجا و رمضان امسال کجا به قول فروغ گاهی فکر می کنم خواب دیده ام یک رویا بینی کامل   

نوستالژی دوم : بغض می کنم ، مثل دم سال تحویل .

 

جمعه 15 شهریور1387ساعت 22:56 توسط ارکیده/این روزها/

 

همیشه می گن کوه به کوه نمی رسه آدم به آدم می رسه .من بارها تو زندگیم این مثل رو تجربه کردم . امشب تو عروسی مریم بازهم شدیم6 تا . من و دو تا الهام و دوتا مریم که یکیشون عروس بود و یه دونه سپیده . باز هم شیطنت هامون گل کرد . از اول عروسی ما 5تا بعلاوه عروس کلی آتیش می سوزوندیم .سپیده یا شاباش‏های مریم رو می گرفت یا همچین کِل می کشید که داماد بیچاره یه متر می پرید.

تو این دور گشتن ها دور عروس همش یاد دانشگاه و چیزهای دیگه بودم ، چه دورانی بود.

اما یه نکته رو هم فهمیدم ، بچه ها وقتی دعوا می کنن راحت آشتی می کنن، اما بزرگتر ها راحت آشتی نمی کنن و همش اون دعواهه و اون بدی ها جلو چشمشون هست . امشب فهمیدم هم من بچه ام و هم الهام . من و الهام هنوز بزرگ نشدیم تا بتونیم کینه ای از هم به دل داشته باشیم . هر چند که شوهرش (استاد تقریبا 20 تا از واحد های ما ) در حق من و کلی از بچه های دیگه ظلم کرد و البته منم بی جواب نذاشتم کاراشون رو ، ولی باز هم می شه فراموش کرد و در دنیای کودکی غوطه ور شد .

می شه فراموش کرد ..... 

خوشحالم که هنوز بچه‏ام ، می تونم بدی آدما رو از یاد ببرم  .

          

                              

چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 23:5 توسط ارکیده/این روزها/

بچه که بودم، حدود3یا 4سال.مامان منو می برد حموم و بابا هم منو می گرفت و خشک می کرد و لباس تنم می کرد.موقع خشک کردن حوله رو با شدت رو سرم می کشید تا موهام خشک شه، بعد هم که از شدت این خشک کردن دردم می گرفت و گریه می کردم، مامان رو صدا می زد و می گفت: زودتر بیا که جوجوت داره گریه می کنه.اون موقع ها خشک کردن بعد از حمام و گرفتن ناخن ها با بابا بود.همیشه هم یکی از ناخن ها رو از گوشت می گرفت؛

به همین خاطر همیشه از دستش فراری بودم .

حالا خیلی سال از اون زمان گذشته من جوان و او جا افتاده تر .

روزت مبارک بابایی خوبم . می دونم این روزها خیلی نگرانمی اما بزار رو پای خودم وایسم .

                                     
سه شنبه 25 تیر1387ساعت 22:52 توسط ارکیده/این روزها/

 *روبروش که می شینم می‏گه قهوه یا چای‏؟ یاد کمدی 2 ، 3 سال پیش می افتم که با مریم برای تحقیق از یه دارو رفتیم کارخونه.جلومون یه فنجون آب جوش با قاشق گذاشتن؛ من و مریم یه نیم نگاه به هم کردیم که این یعنی چی؟ تو فکر بودیم که بهمون قهوه تعارف کرد و ما فاتح از یافتن جواب سوال نادانسته و خوشحال از اینکه حرف تابلویی نزدیم !!!!!

چون قبل‏تر‏ها که برای کارورزی به چند کارخونه مختلف رفته بودیم، اصلا از این خبرا نبود ، اتاق مدیر روابط عمومی که می‏رفتیم از توش لوله هواکش کارخونه و هزارتا چیز دیگه رد می شد. ولی کارخونه های دارو فرق داشتن با بقیه (از لحاظ تمیزی و رعایت خیلی چیزهای دیگه ).

لابلای حرفاش از زندگی و کار و کارخونه و محصولات جدید، برشور یکی از محصولات جدید رو بهم نشون می ده، قرصی که برای جلوگیری از دل بهم خوردگی موقع شیر خوردن در دست تولید دارن؛ اسمش رو هم گفت که من الان یادم نمی یاد. قرص رو باید با اولین قلپ، همراه با شیر خورد و این باعث می شه که دیگه دلت بهم نخوره.

اینم برای من و امثال من که هم باید شیر بخوریم و هم حالمون بد می شه موقع شیر خوردن جای بسی خوشحالی داره.

 

*پام رو از تو آسانسور آموزشگاه که می‏ذارم بیرون، یهوووووووو برق می ره این یعنی اینکه من خیلی خوش شانسم چون اگه 2 ثانیه زودتر جناب برق رفته بود بنده باید درون آسانسور موندگار می شدم و کلاس بی کلاس . ولی خوب شبا که برق نیست خیابون‏ها وحشت ناکه از تاریکی و اصلا دید نداره ، پریشبا که رفته بودیم وسایل برادری رو از خوابگاه دانشگاه بیاریم ، برق اون منطقه رفته بود و خلاصه خیابون ها ظلماتی بود برای خودش .

 

*دیشب تو تاریکی که اومدم کاست مهربانی با صدای خسرو شکیبایی رو تو ضبط بزارم، نمی دونم از تاریکی یا حواس ِ پرت ِ من، دستم رفت روی دکمه‏ی ضبط و حدود یه دقیقه از کاست نازنینم پاک شد چند بیت از ابیاتی رو که شکیبایی دکلمه می کنه رو اینجا می زارم .  

 

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالیست

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم

جای من خالیست

جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشید

جای من در لحظه های ناب

جای من در زندگی خالیست

می شود برگشت

اشتیاق چشمهایم را تماشا کن

می شود در سردی سرشاخه های باغ

جشن رویش را بیاموزیم

دوستی را می شود پرسید

چشمها را می شود آموخت

مهربانی کودکی تنهاست

مهربانی را بیاموزیم

برای چند روز دارم می رم مسافرت. می رم شمال ، کمی عمه جان را ببینم ، کمی دریا ببینم و خلاصه که استراحت کنم .

تا ببینیم این زندگی برامون چی می خواد.      

 

                            

 

چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 0:12 توسط ارکیده/این روزها/

"اون که تو دنیا قشنگ و مهربونه مامانه منه"

منبع

 

سه شنبه 4 تیر1387ساعت 10:12 توسط ارکیده/این روزها/

 

*برای تو آرزوی سلامت دارم

دیگر باید قول دهی که به خواب من نیایی

دیگر نمی خواهم در فرودگاه از پله بالا رفتن مرا

نظاره کنی

و من در هواپیما تا مقصد

دو چشم گریان تو را حمل کنم  

برای تو آرزوی سلامت دارم*

سیب هایت برای خودت

دیگر نه سیب می خواهم

نه شعر

فقط قول بده

دیگر به خواب من نیایی

                                *احمد رضا احمدی

 

پ‏ن۱ : اینکه هر هفته توی یه شب خاص خواب کسی رو ببینی که از دستت ناراحت‏ه و تو خواب هم این ناراحتی رو ابراز می کنه، هم آزار دهنده هست و هم عجیب. گاهی هم هیچ راهی نیست برای اینکه که بری و از دلش بیاری .

یعنی تو هم خواب منو می بینی ، اصلا آدم خواب کی‏یارو بیشتر می بینه ؟ اونهایی که دوستشون داشته ؟ یا آدم های اطراف که رنجیده خاطر شدن ؟

 پ‏ن۲ : به کف دستام و خطوطی که روش حک شده نگاه می کنم، یعنی چی تو‏ش نوشته ؟قسمت ؟ سرنوشت چی می تونه باشه ؟

پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 21:54 توسط ارکیده/این روزها/

تا حالا مار و پله بازي كردی ؟؟؟؟

                                               
جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 14:8 توسط ارکیده/این روزها/

 1-آخر سالی نشستم دارم سال رو مرور می کنم ، از ف فروردین تا الف اسفند. از روزهای آخر دانشگاه تا اولین روز گرم کاری. به قول ندا دارم بیلان کاری امسال رو در میارم ، ببینم چه غلطی کردم. چه تجربه هایی کسب شد، چه چیز هایی به دست اومد، چه چیزهایی از دست رفت، چه قدر طلب دارم که باید وصول بشه، چه قدر بدهی که باید پرداخت بشه، یهو یاد یه نفر می افتم که خوب بود و در حقم خوبی کرد اما من بد بودم و در حقش بدی کردم، همیشه صداش تو این ذهن به یادگار می مونه، هنوز هم یاد این شعر که می افتم ( چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ، خانه اش ویران باد ) از خنگولی خودم خندم می گیره، البته بدون شک تمام اتفاقاتی که افتاد خواست خودم بودم ولی فکر نمی کردم بخواد انقدر تلخ و گزنده باشه  

2-تو این روزهای آخر سال یاد گرفتم به روزهایی که دارم قانع باشم و راضی . حتی اگه این روزها غم انگیزترین ترانه دنیا رو داشته باشه، چون معلوم نیست ترانه ای که فردا نواخته می شه شادتر باشه یا غم انگیزتر، یاد گرفتم کمتر تو گذشته غرق شم چون لذت حال رو از دست می دم، چشمام رو هم بیشتر باز کنم تا بتونم تابلوهایی مثل عکاسی ممنوع رو درست ببینم تا انقدر برای خودم دردسر درست نکنم (البته احتیاج به تمرین داره)

3-دارم کامپیوتر تکونی می کنم ، ویندوزش رو عوض کردم ، کلی برنامه ها و فایل های بی خودی رو هم پاک کردم ، تمام فیلم های توش رو هم یا پاک کردم یا رایت، حین رایت با خودم فکر می کردم که این همه فیلم یادگاری می خوایم چی کار ؟ که چی هی نشستیم خاطره جمع می کنیم ؟ که مثلا بعد از چند سال بشینیم نگاه کنیم و آه بکشیم که کجاست اون روزها. به مرور زمان هم آدم های فیلم ها کم می شن و روزی می رسه که هیچ کدوم از آدمهای فیلم و عکست دیگه نیستن. بدی این زمانه هم در دیجیتال بودن آن است که تمام وقایع بدون هیچ کم و کاستی در کوتاه ترین زمان ممکن در کوچکترین و پرحجم ترین حافظه ضبط می شود .

4-دیروز جلسه ای بود مخصوص اپراتورین کامپیوتر،برای انتخابات مجلس،که منم باید شرکت می کردم. نمی دونم چرا هرکی مهندس کامپیوتر هست فکر میکنه خیلی حالیشه و بقیه از بن بی سوادن و فقط اونان که میفهمن "آدمهای مزخرف".

سیستم شمارش مکانیزه هست، یعنی اینکه برگه های رای که خیلی متفاوت با بقیه سالهاست و بیشتر به برگه های ثبت نام کنکور سراسری شباهت داره، همه دارای یه بارکد مخصوص هست. برای شمارش اول اسکن میشن، بعد طبق برنامه بر اساس کد، اسم نماینده ها آرا مرتب می شه، حالا این جماعت اصلا به مردم یاد ندادن که هر کاندیدا یه کد منحصر به فرد داره که شامل 3 رقم در سمت چپ، یه حرف و دو رقم در سمت راست است و لازم هست که اون کد نوشته بشه . در کل شمارش آرا طی 5 مرحله توسط نرم افزار و البته دستورهایی که اپراتور می ده انجام میشه. خود نرم افزار هم به واسطه 3 تا قفل ، که یکیش یه قفل سخت افزاری هست و دوتای دیگه هم دو تا رمز هست که یکیش رو ناظرین شورای نگهبان دارن و یکیش هم ناظر وزارت کشور، باز میشه.

۵- خانه پرداخته شد، خانه روشن شد و خلوت و عجیب و سبک . و تو در دل هبوط کردی . گفتم: چیستی ؟ گفتی: راز؛ گفتم این دل خالی است تشنه ام . گفتی دوستت دارم و من ناگهان لبریز شدم ."چند روایت معتبر مصطفی مستور"

جمعه 17 اسفند1386ساعت 1:25 توسط ارکیده/این روزها/

 

امروز برای دومین بار خورشید غروب کرد.

امروز برای دومین بار بدون اینکه خورشید را ببینم، غروب کرد.

امروز.........

امروز هم

امروز هم، همان حس و حال آن پنجشنبه کذایی در تنم جاری بود .

فقط دیگه هیچ کسی نبود که دلداریم بده، که نترس، اتفاقی نمی افته . 

من بودم و من ....

خودم بودم و خودم .....

خرد و داغون و .....

با هزار فکر و خیال کرده و ناکرده .....

سخت گذشت.

شنبه 11 اسفند1386ساعت 20:49 توسط ارکیده/این روزها/

یه زمانی سر کلاس های دکتر خوش کنش استاد روانشاسی دانشگاه شهید بهشتی می رفتم ، روزی چیزی بهم گفت که به خاطر حرفش یک هفته تمام گریه می کردم و هرچی فحش بلد بودم رو نثارش کردم.  

امروز اما پی بردم به درست بودن تمام حرفاش.

بی پرده می گویم استاد ، اشتباه کردم ، معذرت می خواهم .

اشتباه کردم .

اشتباه کردم .    

شنبه 27 بهمن1386ساعت 11:7 توسط ارکیده/این روزها/

ü        دل دردم میاد .

ü     بدم میاد ازافرادی که راجع به زندگی آدمای اطرافشون ,حتی نزدیکترین کسشون هیچی نمی دونن و خیلی راحت به قضاوت می شینن و براشون تعیین تکلیف می کنن و نسخه می پیچن که تو الان باید چی کار کنی و چی کار نکنی یا چی به صلاح تو هست و چی نیست اینکه کسی هیچی از زندگی من نمی دونه و بعد برای من و زندگی من تعیین تکلیف می کنه! مسخره هست .

ü     بدم میاد از اینکه طرف تو 2 ، 2 تا 4 تای زندگی خودش مونده و بعد میاد نصیحت می کنه و کلی حرف قلمبه سلمبه تحویلت می ده که تو چنین وچنان  . تو اگه بلدی سر خودت رو ببند.

ü        تمام آرزوهام رو جمع کردم و در یک دایره گذاشتم ، رویش هم یک خط کشیدم که مثلا یعنی «آرزو ممنوع»

ü        توی سکوت و تنهایی شبا صدای تیک تیک ساعت گاهی واقعا آزار دهنده هست .

ü        دنیا با تمام بزرگی و عظمتی که داره موقع رفتن، وقتی به پشت سرت نگاه می کنی انگار که فقط یه پلک بهم زدی انگار نه انگار که سالیان سال زمینی اینجا زندگی کردی. «مثل یه چشم به هم زدن می مونه»

ü        به تقویم که نگاه می کنم ، دو تا تاریخ تو ذهنم تداعی می شه ، دو تا رفتن، بعد که خوب فکر می کنم ، خاطره ها یادم می یاد فاصله بین این دو رفتن چه اتفاق هایی که نیفتاد و چه چیزهایی که پیش نیومد و حالا من ، اینجا ، تنها ، به بعد از هر دو رفتن نگاه می کنم  ................. نگاهم، هم عوض شده باور کن .

ü        وقتی خونشون زنگ زدم ، گفت : اشتباه نگرفتی ، گفتم : نه درست درست گرفتم . می گه چرا انقدر ساکتی ، چرا عوض شدی ، بهش می گم : یادته می خوندیم که وقتی تمام رنگها با هم ترکیب بشن یا سیاه می شن ، یا سفید ، می گه: خوب، میگم : حرفهای منم انقدر زیاد هست که اگه بخوایم ازشون یه برایند بگیریم میشه سکوت ، بزار با همین نبودن ، زنگ نزدن ، ندیدن، سکوت کردن خودم حال کنم .

ü        مواد آلی توی حلال های آلی حل می شن و مواد معدنی توی حلال های معدنی ، راستی من تو چی حل می شم ، زمان ؟ زمان جزء چه حلال هایی هست ؟ من جز چه ماده ای هستم ؟ راستی چرا بعضی چیزها رو زمان هم نمی تونه حل کنه ؟ پس زمان هم حلال خوبی نیست .

ü        دارم چلونده می شم حسابی. 

ü        گاهی می گم خدایا فقط به من صبر بده ، همین و بس ، صبر ، صبر ، صبر .

چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 1:35 توسط ارکیده/این روزها/

ساعت از25 و نیم بامداد گذشته است و من همچنان در این فکرم که چرا ترکیب4n + 2  اروماتیک هست و4n  انتی ارو ماتیک ....تازه خیلی چیزهای دیگر هم هست که فکرم را مشغول کرده است .

گاهی هنگ میکنم و هیچ مطلبی به ذهنم وارد نمیشود ،  و من مانده ام که چرا این دو صفحه اخر را هر چه می خوانم نمی فهمم .  یادم امد!!!! موقع درس دادن این فصل من در واحد پیشوا مشغول دادن امتحان وزین گرافیک بودم و هیچ وقت هم نفهمیدم چرا یک شیمیست باید گرافیک بداند و اصولا کشیدن سه نمای ساختمان و پرسپکتیو ان به من چه ربطی دارد ؟؟؟؟

فقط این وسط از سر حواس پرتی من در این روزها خط کش T امانتی را در ماشین جا گذاشتم و مجبور شدم  یک خط کش بخرم .

این روزها نمیدانم به خاطر کار زیاد با تتراکلرید کربن هست یا چیزهای دیگر ، بسیار حواس پرت و بی خیال شده ام ، ان از کارتم که در دانشگاه تربیت مدرس جایش گذاشتم و ان از پول دانشگاه که اشتباها به شماره حسابی دیگر واریز کردم و هنوز هم وقت نکرده ام که بروم و درستش کنم  و ان هم از زنگ زدنم به دکتر حسینی برای جواب مثبت به همکاری در پایان نامه اش ...بیچاره خودش زنگ زد و  کلی شرمنده ام کرد ....خرابکاری های دیگرم هم بماند ....بی خیالی ام هم که با بالا انداختن شانه در هر مورد اشکار میشود و اینکه به من چه ربطی داره ؟؟

چه حس خوبی است ، اینکه امتحانت را بدهی و با اینکه میدانی باز هم امتحان داری ، اما می گویی : آخیش از دست این یکی راحت شدم و بعد به سبک این بچه دبستانی ها تمام چکنویس هایت را دور بیندازی

راستی حال پدر بزرگ هم که اگر حالی باقی مانده باشد مثل واکنشی هست که رو به اتمام هست  . از بیمارستان مرخص شده است ، اما اشکال این انسان، این است که به کمال میرسد و بعد سیر نزولی پیدا میکند ، مثل واکنشهای گرماده و در اخر تمام انرژی اش را از دست میدهد ....جواب ازمایشهایش هنوز نیامده ، اما شوک سنگینی برای من بود ، برای منی که وابستگی خاصی به او دارم و  تا به حال هم فردی از نزدیکانم را از دست نداده ام ، حتی فکر کردن به ان نیز ازارام می داد ….ولی الان یکم بهتر شدم ، دارم با این مسئله که مرگ هم اگر چه سخت جزئی از زندگی هست کنار میام گاهی فکر میکنم چه قدر خودخواه بودم که شاید ان پست را گذاشتم و باعث ناراحتی شدم . ولی هنوز هم برایم سخت است باورش که روزی شاید او نباشد

Image hosted by allyoucanupload.com

این هم میز ما در این روزهای شلوغ ، تازه کلی مرتبش کرده ام

دوشنبه 4 تیر1386ساعت 20:52 توسط ارکیده/این روزها/

مادر با يه نگاه عاقل اندر سفيه ِخريدارانه ای، بهم رو کرد و گفت :

تا يار که را خواهد و ميلش به که افتد

بهش گفتم :

زهي خجسته زمانی که يار باز ايد        به کام غم زدگان ميگسار ايد

در حالي که موهای بلندم رو نوازش ميکردگفت :

وصال او زعمر جاودان به                خداوندا مرا ان ده که ان به

و تکرار کرد

يوسف گمگشته باز ايد به کنعان غم مخور

دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 2:5 توسط ارکیده/این روزها/

 

اين پست رو به اصرار قاصدک نوشتم وگرنه اگه دست خودم بود شايد هيچ وقت اونو اين جا نمي نوشتم

يادش بخير بچه که بودم ، ارزو داشتم , يه قفسه پر از باربی داشته باشم يا از اين عروسکهايي که خنده گريه ميکرد ، داشته باشم که  به لطف پدر و مادرگاه و بي گاه به اين ارزوهای بچه گانه ميرسيدم ، يکم که بزرگتر شدم و کتاب خون شدم دلم ميخواست يه قفسه پر از کتاب داشته باشم ، يا اينکه ميتونستم به سياره اوراک برم يا اينکه منم مثل اليس ، يه سرزمين با موجودات عجيب و غريب  رو کشف کنم ..يادش بخير عاشق کتابخونه بزرگ مدرسه مامان بودم .ارزو داشتم بتونم تمام کتابهای اونجا رو بخونم ، ارزو داشتم که بتونم مو هام رو بلند کنم ، اخه اون موقع ها به خاطر ضعيف بودن من نمي گذاشتن موهام از يه حدی بلند تر بشه ...که البته الان به اين ارزوی دوران بچگي رسيدم .

يکم ديگه که بزرگ شدم دوست داشتم دانشگاه قبول شم و انقدر ادامه بدم که شايد ادم بزرگي بشم.......

اما الان که بزرگ شدم  گاهي ميدونم از زندگي چي ميخوام و گاهي نميدونم ...

شايد مسخره باشه اما گاهی وقتا دلم ارامش می خواد ، فقط ارامش ، ارامشی که در اين بزرگي برايم حکم کيميا را دارد .

خيلي دوست داشتم اعتماد به نفسم مثل اون موقع هايي بود که تازه دانشگاه قبول شده بودم ..

خيلي دوست داشتم مردم کشورم آزاد انديش باشن ، سطحي نگر نباشن ، گاهي ياد همون ارزوی سالهای بچگي مي افتم ، دوست دارم برم يه سياره ديگه مثل اوراک ، دوره دور....

گاهي دلم خيلی ميگيره از مردم ، از مردم سطحي نگر اطرافم . از کساني که شايد عقلشان در چشمهايشان است و ديگر هيچ . از کساني که ميبينند و حرف ميزنند و قضاوت ميکنند و شرافت ادم ها را با حدس و گمان های خودشان لگد مال مي کنند .

ارزو داشتم پسران و دختران مملکتم حد و حريم شخصي خودشان را مي دانستند ، تا اينکه پليس با چوب و چماق به انها بگويد حجابتان را رعايت کنيد .

حدود دوهفته پيش ما يه گرد همايي خانوادگی داشتيم ، همه فاميل پدر در اون جمع دعوت داشتند...جای شما خالي خيلي خوش گذشت ..خيلي دلم مي خواست کل فاميل هميشه انقدر با هم خوب بودند .

شايد اگه بخوام از ارزوهايي بگم که شديدا به برابرده شدنشان احتياج دارم اينا رو بايد بگم :

ارزو دارم اين درس نظريه گروه رو پاس کنم

ارزو دارم محسن يه رشته خوب توی يه دانشگاه خوب قبول بشه

ارزو دارم بتونم پايه زبانم رو بهتر کنم ، چون خيلي تو زبان مي لنگم

راستي کم کم داره شوق ادامه تحصيل تو من بر ميگرده ، ارزو دارم بتونم به اون حدي که هميشه از لحاظ علمي برای خودم پيش بينی ميکردم برسم .

خيلي جا ها رو هنوز نرفتم و نديدم ....ارزو دارم بتونم تا وقتي که زنده هستم ، بگردم و ببينم .

 يه زمانی ارزو داشتم دوستی به تنها مستانه عاشقانه زندگی اش ميرسيد ، اما چه سود که اين ارزويي بيش نبود و از ارزو تا واقعيت راه بسيار .

 

Image hosted by allyoucanupload.com

گاهي اوقات لازمه برای رسيدن به خيلي از ارزوها پاهات رو بلند کني

شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 20:59 توسط ارکیده/این روزها/

 

از پنجره اتوبوس به بيرون نگاه ميکنم  ، دوست دارم همه چيز را به خاطر بسپارم ، خيابان ها ، ماشين ها ، ادم ها ، حتي ان دخترک فال فروش را ........... ، با ماشين ها عبور ميکنم ، گاهي به جلو و گاهي به عقب ......

ماشين ها برايم حکم گذر زمان را دارند حرکت  سريع انها به سمت جلو اينده را در ذهنم تداعي ميکند ، اينده ای که دوستش دارم و شايد ميدانم و شايد نميدانم که چيست ، ولی دوست دارم خوب باشد .

و ماشين هايي که در خلاف جهتم با سرعت عبور ميکنند، مرا به گذشته ميکشاند ، در ايستگاهها مي ايستم و نگاه ميکنم به مردمی که سوار و پياده ميشوند ، از نگاه کردن به انها لذت ميبرم

دوستشان ميدارم

شايد اين اخرين ديدار باشد

باد را دوست دارم ، مخصوصا وزيدنش را از درون شيشه های اتوبوس ، وقتي که لبريز از گرما هستي . چرا که خنکای دستان نوازشگرش را از هيچ کس دريغ نميکند ....

برگها و صورت من

********************************************

مردم با چهره های متفاوتشان برای من حکم همان کرومزوم هایXX  و XY  را دارند ،به چهره ها که نگاه ميکنی ، در هيچ کس هيچ چيز مشابه را پيدا نميکني ، موها ، ابروها ، چشمها ، بيني ها ، رنگ پوست و.........

هيچ چيز يکسان نيست ...همه چيز در همه هست منتها متفاوت ........

بعد با خودم ميگم چه خالقي داريم چه قدر تواناست

وباز که نگاه ميکنی در بطن هر زن و مرد هزاران هزار سلول با صفات متفاوت تر يافت ميکني که اگر با هم ترکيب شوند باز انسانهايي با صفات و خصوصيات متفاوتتر به وجود مي ايد

باز ميگويم چه خالقي داريم ما چه قدر تواناست

********************************************

تو اتوبوس تا حالا به دست خانومها نگاه کردي ؟؟؟؟

ديدی يه خانوم چه جوان و چه مسن ، چه ساده و چه شيک ، شايد بتونه چين و چروک پوست صورتش رو با انواع و اقسام کرم ها بپوشونه اما دستها هميشه شکسته تر از چهره ها به نظر ميرسند ...دستها حاکي از رنج و زحمت های بي شماری است که يک زن در طول زندگي خود ميکشد

گويي زن ها  با اين دستها بارکل جهان را کشيده اند.....

****************************************************

ديروز بعد از چند وقت دوباره برای خودم گل خريدم اينبار چند شاخه ليليوم صورتي خريدم ....ولي بوی بد و ازار دهنده ي اين گل زيبا از يک طرف و حساسيت و الرژی شديد من به بوی اين گل از طرف ديگه باعث شد که حتي يک شب هم نتونيم تو خونه نگهش داريم و همون شب مجبور شدم گل رو بندازم دور . دلم واسش سوخت چون واقعا گل زيبايي بود اما بوي سيم  سوخته ميداد و منم همش عطسه ميکردم .وباز مثل هميشه رو آوردم به همان يک شاخه مريم و نرگس شهلا و رز قرمز ...

 

دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 21:57 توسط ارکیده/این روزها/

سه شنبه 29  اسفندساعت 1 بامداد:

آخرين نيمه شب زمستان را بدرقه کردم و آخرين بامداد زمستان را به استقبال رفتم... حالم بهتر است گامهای بهار را ميشنوم...انگار حافظه ام کم کم دارد روشن ميشود...همچون روزهايی که در انتظارشان هستم. ميخوابم تا آخرين رويای زمستان را ببينم..

((به نقل از کتاب «آهستگي» نوشته ميلان کوندرا))

 

امسال هم گذشت با تمام فراز و فرود هايش . حرف زياد بود برای گفتن ...اما به همين قدر اکتفا ميکنم .. اميدوارم سال جديد سال خوبی باشه ...پر از سيب های اميد و ارزو های خوب       

پس :

تو سبز سبز بمان ای دوست
هميشه باد بهارانت !

 

 

 

 

سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 1:48 توسط ارکیده/این روزها/

 

تا چند هفته پيش اصلا دلم نميخواست که عيد بياد

ميترسيدم ،  از گذر زمان ميترسيدم

چون نميدونستم چي قرار هست به سرم بياد

يه اينده نا معلوم رو جلوی چشمم تصور ميکردم

اما الان خدا رو شکرتا حدودي همه چيز رو غلطک افتاده

تنها کاری که ميتونم انجام بدم اينه که

خدا رو هزاران بار شکر کنم

و ازش بخوام که کمکم کنه

**************************************

به قول مجتبی کبيری  :

دوباره بهار مياد و باز همون حرف هميشه

اگه دل خوشي نباشه

هيچ کجا بهار نميشه

روزهاي اخر اسفند

همه جا صحبت عيده

خوش به حال اون دلي که پيش گلها رو سفيده

<...خدا کنه که تو اين روزها  دل همه خوش باشه چون اگه دل خوش نباشه با هزار تا بهار هم يخ دلها اب نمي شه....>

 

 

 

 

یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 9:25 توسط ارکیده/این روزها/

حدود سه هفته هست که عين اين مرغا هي سرمون رو تو اين مغازه و اون مغازه ميکنيم . از مولوی ميريم بازار . بعد ميريم کوچه برلن . بعد ميريم لباس فروشي هاي مفتح و هفت تير و وليعصر و سه راه جمهوری ....بعد ميريم دلاوران و به فرداش يافت اباد و دست اخر هم هيچ ....................

چند وقته عين اين خلا کارمون شده مغازه گردی برای خريد چند دست پارچه و  لباس و کمي تير و تخته ، دست اخر هم دست از پا درازتر برميگرديم . ديگه حالم بهم ميخوره از اين همه ديدن و به نتيجه نرسيدن .

فردا هم دوباره ميريم مولوی ....چه قدر خنده داره چک و چونه زدن با اين بچه بازاری ها .....هي هم ميگن ابجي بفرما تو ....يه بار به يکيشون گفتم من ابجيت نيستم .

ولي خدايي امسال مانتوهاي خوشگلي مد شده ...با اينکه طرفدار مد و مانتوهای شلوغ پلوغ نيستم ولي نميدونم چرا از اين مدلهای امسال خوشم اومده . تو يکي از اين حراجي ها هم پالنويي که اول پاييز حدود 57 تومن ميفروختن رو 17 تومن گذاشته بود .

ديروز ساعت 8:30  صبح مرجان ( خالم ) زنگ زده

الو سلام خوبی پاشو بريم خريد

بهش ميگم از کي تا حالا کوچکترها رو ميبرن خريد عروسي . تازه مامان سر کار هست . بايد بهش زنگ بزنم

ميگه از وقتي که همه کار دارن . به مامانت زنگ بزن بگو من دارم ميرم

ميگم پس بقيه ؟

ميگه کار دارن يه اژانس بگير ، مسعود ساعت 9:30  دم خونه ماست . دير نکني ها

بای

و من موندم که چه طور 45 دقيقه اي حاضر شم و برم خونه مامان بزرگم اينا

خلاصه که خدا پدر و مادر اين مترو رو بيامرزه که باعث ميشه ادم تو ترافيک مزخرف تهران گير نکنه ..

اون روز تونستيم آينه شمعدون ببينيم و کمي هم تو مزون های لباس عروس بچرخيم و طلا بخريم و منم به آرزوم که خوردن نهار سر خريد عروسي بود برسم

تو راه برگشت هم با اينکه  بهم کلي خوش گذشته بود و تو ماشين هم يه اهنگ جينگيل مستون رقصي روشن بود ،  ولی همينطور اشکام ميومد .....حالا هي مسعود مي گفت اخه واسه چي گريه ميکني ، بهت بد گذشته ،  و من هيچ جوابي نداشتم که بدم ........نميدونم چرا انقدر دلم گرفته بود ....چرا انقدر درونم گريه مي خواست . يه چيزی رو دلم سنگيني مي کرد ....

نمي دونم ...

***********************************

خودم هم نميددونم قصدم از سر هم گردن مزخرفات بالا چي بود ...شايد يکم سطحي شده باشه ...شايد هذيون ناشي از خستگي باشه نميدونم .......امروز با بچه ها نتونستم برم کوه .........دلم لک زده واسه کوه رفتن .....فکر هم نمي کنم تا اخر سال بتونم برم . با اين همه کاری که رو سرمون ريخته ..........از شنبه هم کلاسا شروع ميشه . منم اصلا حوصله دانشگاه رو ندارم .......

خدا کنه اين ترم اخری به خير بگذره .....

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

 

شنبه 28 بهمن1385ساعت 0:22 توسط ارکیده/این روزها/

اينم از ترم اخر ، 4 سال به سرعت برق و باد اومد و رفت و چيزی جز خاطره های خوب و بد و رنج هايي که کشيدم برای من به جا نگذاشت ....فقط دوباره درس مسخره( .........)رو مجبور شدم با همون ادمی بگيرم که منو اول با نمره وزين صفر و بعد از اعتراض با نمره 7 انداخت . يک واحد گرافيک هم مونده که فردا بايد برم ببينم کجا ارائه ميده تا مهمان شم و بعدش اگه استاد محترم لطف کنند و حق منو نخورن و نمره 15 منو 10 رد نکنن ( که البته الان به همون 10 هم راضي هستم) از شر اين ادم ها راحت شم . مرده شور هم اين قانون های مزخرف رو ببرن که اجازه نميده کسي که تو تهران درس ميخونه برای واحدهای دانشگاهی که تو تهران هستن مهمانی بگيره يعنی بنده که دانشگاه واحدتهران شمال و مرکز بغل گوشم هست بايد برم برای يک واحد گرافيک يا شهر ری مهمان شم يا وراميني ، کرجي ، علي اباد کتولي .....جايي

ترم پيش که برای واحد شمال ميخواستم مهماني بگيرم بعد از يک ماه و نيم لطف کردن و جواب دادن و منم مجبور شدم تو حذف اضافه اضطراری چند تا واحد ديگه بردارم که بشه بهم گفت دانشجو

مسخره هاااااا

 

       Image hosted by allyoucanupload.com    

 

 

 

چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 21:23 توسط ارکیده/این روزها/

 محرم هم اومد مثل هرسال

مثل هرسال تمام لباس فروشی ها يکهو پر ميشه از لباس سياه و همه لباس سياه مي پوشن رنگ شهر هم عوض ميشه ...ميشه رنگ سياه ....حتي رنگ ما ادمها  هم عوض ميشه

علم ها زنجير ها تبل های بزرگ ....که صدای ان گوش را کر ميکند .

وهمان هايي که تا ديروز شايد هزاران گناه ميکردند .....فرياد وا حسينا سر ميدهند و انچنان بر سر و روی خود مي کوبند که گويي از ياران صديق ان حضرت بوده اند .

و حال اگر امام حسين (ع) را انقدر دوست داريم ..چرا کمي نسبت به ايشان شناخت و معرفت پيدا نميکنيم ؟ چرا انقدر گناه ؟؟؟؟

اگر امام را دوست داريم چرا کمي متحول نميشيم ...چرا کمي تغيير پيدا نميکنيم .

من هر سال چشمهای حريص پسرکان را از دسته های عزاداری ميبينم که به دنبال چيزی هست و موهای اشفته دخترکان را ، که خود را به بهای يک نگاه مي فروشند يا شايد به خاطر امام حسين ؟؟؟ نميدانم ؟؟؟

من هرسال کساني را ميبينم که ميايند عزاداری که حلال و حرام را رعايت نميکنند ....حق خوری می کنند...حق يتيم را ميخورند ...بيت المال را در چشم بر هم زدني ميخورند و آبي هم رويش .........

چشماتو ببند.

 فکر کن تو صحرای کربلايي. سال 61 هجری. روز دهم محرم ( عاشورا  )

چشاتو ببند. ببين اگه اون جا باشی کدوم طرف وايسادی؟ لشکر عمر سعد يا سپاه امام حسين (ع)؟ اصلا کجا رات می دن؟ کجا بيشتر بهت مياد؟ مرد کدوم سپاهی؟ جراتشو داری بری جلوی سی هزار نفر وايسی و به امام بگی: مرگ نزد تو برای من از عسل شيرين تر است ؟ يا از ترس جونت بهونه می تراشی و در می ری؟ نکنه يه وقت به وعده ملک ری شمشير به روی امامت بکشی؟

چشاتو قشنگ وا کن.هرروز روز عاشورائه. ببين بين خير و شر کدوم رو انتخاب می کنی؟

هرسال رجب و شعبان و رمضان و محرم و صفر در حال گذر هستند .

بايد ديد از اين ماههاي زيبا و خدايي فقط صدای بلندی طبلش را دوست داريم .

يا ايا هيچ تغييری ميکنيم ؟؟؟                                                                    

                          Image hosted by allyoucanupload.com

یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 17:39 توسط ارکیده/این روزها/

حوصلم سر رفته بود گفتم بيام اينجا يکم چرت و پرت بنويسم و برم . اخه الان وقت استراحتمه . قربونش بشم 1  ماه مونده به امتحانها من همش قر ميزنم که چرا روز جای 24 ساعت 48 ساعت نيست که من به همه کارام برسم ....خلاصه که داريم خودمون رو ميکشيم تا درسها رو پاس کنيم ....خوندن سه تا درس تو روز ( يک دونه  ازمايشگاه شيمي تجزيه،  خوندن 10 صفحه از درس وزين اخلاق و شبها هم چند صفحه شيمي فيزيک بعلاوه کارهای خونه تا مامان بياد) ....فکر نکنم موقع کنکور هم اين ريختي درس ميخوندم و برنامه ريزی داشتم ...ولي به يه اصل رسيدم که ادم با برنامه ريزی ميتونه به خيلی از کارها برسه . تو اين چند روز هم مجبور به تبعيد اجباری از اتاق خودم به اتاق دادشم شدم ...ايشون دارن واسه کنکور درس ميخونن و تنها جايي که در خوندنشون مياد اتاق من بيچاره  هست و من هم در يک جنگ و دعوا و کلی فحش و فحش کاری مجبور به جمع کردن وسايلم از جمله کامپيوتر عزيزم شدم  و به اتاق طبقه بالا نقل مکان کردم . ولی اصلا عادت ندارم به اينجا ، تازه قرار هست تا کنکور وضع به همين منوال باشه ..

من اتاقم و ميخوامممممممممممممممممممممممم              

****************************

زندگی هم  می تونه
مثبت باشه
زندگی هم  می تونه
منفی باشه
بستگی به اين داره که
آيا صبح ساعت پنج قرار اعدام بشی؟
و يا اينکه
صبح ساعت پنج
شروع به نوشتن يه داستان کوتاه کنی؟
راستشو بخواهی
اگر بخواهی می تونی
می تونی همه چيزو از نو شروع کنی
فقط کافيه ديدتو عرفانی کنی
مثلا به اشياء عشق بورزی
به همسرت
به همين ليوان چائی من
که حدود يک سال ميشه باهاش چائی می خورم
 حتی به جورابت عشق بورزی
فقط کافيه

توی قرن بيست و يکم
توی يه کشور جهان سوم
از درون يه زندگی ماشينی
کمی نگاهتو شرقی کنی

و باقی قضايا

 

 

اينم واسه اينکه نگن اينجا عکس نداره

 

شنبه 16 دی1385ساعت 12:39 توسط ارکیده/این روزها/

هميشه همين طور بوده ..

هر وقت که حميد از امريکا اومده يه مهموني داده و کل فاميل رو دور هم جمع کرده . فاميلی که روزمرگی برای اون حواسی نگذاشته که بخواد ازفاميلش ياد بکنه .

حميد پسر خاله بابا هست و اواسط دهه 60 به خاطر بورسی که دانشگاه شريف بهش داد ، رفت امريکا .  و بعد از گرفتن دکتراش همون جا موندگار شد  و الان شرکت کامپيوتری اينتل رو راه انداخته و ....

و شايد اين دور هم جمع شدن هرساله رو بايد مديون حميد باشيم ....

هرسال اوايل ژانويه که ميشه ، اون همراه با خانوادش ميان ايران  . خلاصه که کلي خوش ميگذره . گاهي باغ جهان بخش  ميريم و گاهي تالار نگاه  . همه فاميل رو دعوت ميکنه و همه هم ميان .

امسال هم مثل هر سال .

 همه اومده بودن . مهمونی قشنگی بود ، واسه مني که اصولا به ديد و باز ديدهای عيد توجه چندانی ندارم ، شايد اين بازديدی دوباره از فاميل باشه . اما نميدونم چرا من يه جورايي همش غمگين بودم . يعنی هميشه همين طورم تو اوج شادی عين اين خلا هي ميشينم و فکر ميکنم غم ميخورم  و  به اين فکر ميکنم ،  که چه قدر دوريم نسبت به همديگر و چه قدر غريبه . با اينکه فاميل هستيم . و اين غم انگيز ترين فکر دنياست .

اين مهمونی يه حسني هم که داره اينه که ادم متوجه تغييرات و گذشت زمان ميشه ....خطوطي که رو چهره ها افتاده اين رو ميگه . يا اين بچه های فينگيلی که هر سال به جمع ما اضافه ميشن ويا ادم هايي که ديگه نيستن و خيلی چيزهای ديگه....

 

*****************************

هميشه بهش گفتم . الان هم ميگم .

سعي کن جوری تصميم بگيری که وقتي 6 ماه ديگه به تصميمی که گرفتی نگاه کردی ، پشيمون نباشی

 . هميشه سعي کن از ديده اينده به تصميماتت فکر کني .

 

*****************************

 چرا تمام شعرای عاشقانه بچگيمون اين جور هست .

 

گل سرخ و سفيد ارغواني ....فراموشم نکن تا ميتواني

 

گل سرخ و سفيد ابی نميشه .....محبت از دلم خالی نميشه

 

امروز اين فائزه  ( خواهر کوچيکه ) با اين دفتر خاطراتش پدر ما رو دراورد که ابجی بيا يه شعر بگو من بنويسم . اخرش هم از همين گل باقالي هاي بالا نوشت

 

*****************************

اين هم روايتی از بلاگ:کامران نجف زاده

-تو چشم گذاشتی من قايم شدم/تو يکی ديگه رو پيدا کردی ....   

 

*****************************

جناب حميد رضا  لطف کردند و اسم وبلاگ ما را هم جزء بهترين يلدا نويسها گذاشته اند، راضي نبوديم ..لطف داريد شما         

Image hosted by allyoucanupload.com

 

یکشنبه 10 دی1385ساعت 3:12 توسط ارکیده/این روزها/

مگه ميشه ادم به يلدا بازی دعوت بشه و اين دعوت رو قبول نکنه

با تشکر از دوست خوبم حميد رضاکه منم دعوت کرد و از بروز مشکلات عديده ای مثل عقده ای شدن من جلوگيری کرد . البته هر رازی رو هم که ادم نميتونه بگه ولي خوب تا اونجا که بتونيم درشت هاش رو جدا می کنيم .

خوب اينم ۵ تا چيزی که شما درباره من نمی دونيد

 

1. خيلي ها دوست دارن بدونن اسم واقعی من چی هست ؟

پس دوستان ، دخترخانمها و اقا پسر ها بشتابيد که الان می خوام اسم واقعيم رو بگم .

من فاطمه متولد تهران سال اخر شيمي محض ( البته به اميد خدا اگر بزارن وگرنه شايد کارمون به 9 يا 10 ترم هم بکشه با اينکه 17  واحد ديگه بيشتر ندارم )..دوستان خيالتون راحت شد . حالا مي تونيد يه نفس راحت بکشيد  .

 

2 .  راستی شما باغ مظفر رو ديديد ؟؟؟

ديديد که تو اين سريال چه قدر روي خوان و خوان زادگي و نام بعضي از خيابان ها مثل اختياريه و دو راهي قلهک و اين حرف ها بحث ميشه .

اين ها رو گفتم که بگم تو اين فک و فاميل من هم يه جورهايي يه همچين بحث هايي هست منتها از نوع ديگه اش .

مادر بزرگ من يعنی مامان بابای من ، دختر يکي ازملاکهای کاشان بوده  به نام ارباب رضا ...

اون زمانها کاشان چند ملاک داشته مثل ضابطی ها و نا صری ها و........... خلاصه بگذريم .

بعد پدر بزرگ من  يه ادم معمولی بوده اون زمان . البته خوب اونها هم اون زمان باغ داشتن منتها خوان و خوان زاده نبودن .

پدر بزرگ من يه دل نه و صد دل عاشق مامان بزرگم ميشه و خلاصه اينها با هم ازدواج می کنن . مامان بزرگ من دختر زيبايي بوده يعنی يه قيافه اروپايي داشته و خلاصه زن خيلي پر نفوذی بوده و هست  ................الغرض که اين اصالت خون مامان بزرگم دهن ما رو سرويس کرده..... فکر کنيد .....يه چيز تو مايه هاي باغ مظفر منتها کمرنگ تر از اون اينجا حاکم هست .

حالا اگه فاميل اين ها رو بخونه چی  ميشه ؟؟؟؟؟ ......... به جرم نشر اسرار خانوادگی متهم مي شم .

 

3 . من بايد اعتراف کنم که از دندون پزشکی فوق العاده ميترسم .يعنی هر وقت ميرم دندون پزشکي همين جور اشکام مياد و بعد فکر ميکنيد دکتره چي کار ميکنه ....

دکتر حسابي با هام دعوا ميکنه و بعدش هم کلي از مزاياي دندون پزشکی ميگه ...يادم مياد وقتي هفت ، هشت ساله بودم يک عدد چَک آبدار از دندون پزشک خانوادگيمون خوردم که باعث شد ديگه من پام رو اونجا نزارم .

 

4 . اينم بايد بگم که وقتي دانشگاه قبول شدم هيچ کس خوشحال نشد چون اول که دانشگاه  آزاد بود . دوم هم اينکه يه جاي خيلي پرتی بود همون شب که نتيچه ها رو اعلام کردن عمه ام واسه پسرش يه جشن گرفت ..ولي هيچ کس از قبول شدن من خوشحال نشد .

 

5. . سال چهارم دبستان هم که بودم با دوستام روزنامه هايي رو که اون موقع راجع به ساعت خوش می نوشت و آوردنش تو مدرسه قدغن بود رو رد و بدل می کرديم . اگه يادتون باشه اون زمان ساعت خوشي ها خيلی کشته مرده پيدا کرده بودن و منم جزء يکی از کشته مرده هاشون بودم .

 

6 . خوب نميشه 6 و7 و 8 هم داشته باشه به قول خورشيد خانم جماعت وبلاگ نويس دوست داره يه چيزی بشه و هي از خودش تعريف کنه ..

 

7. فکر کنم تنها ادمی هستم که نميتونم شماره مبايلم رو حفظ کنم از بس که شمارش هچل هفته ....اگر هم به کسی شماره ام رو دادم اشتباه دادم .....بعد طرف کلی زنگ زده و هی بهش گفتن اينجا اشتباهه و به فرداش من فهميدم که بله شماره رو اشتباه دادم . و کلي هم شرمنده شدم .

 

8 . نميدونم چرا بابام گاهي اوقات منو با اسم عمه ام صدا ميزنه   

 اسم عمه ام محبوبه  هست ولی اصولا ما هيچ شباهت ظاهری به هم نداريم جالبيش هم در اين هست که به اونم ميگه فاطمه     

 

حالا دوستای خوبم چشم مست ُ.  کاشانه دوست  . صدف سیاه .  ایرانی  . وحید   .  حامی. قاصدک مریم.Angel . تا گل هیچ.حزب جوانان زیر افتاب.mylives  .اریوبرزن .شبانگاهان . سعید شما هم به یلدا بازی دعوت شدید .

 

یکشنبه 3 دی1385ساعت 23:29 توسط ارکیده/این روزها/

                        

رفتار من عادی است

اما نميدانم چرا

اين روزها از دوستان و آشنايان هر کس مرا می بيند

از دور می گويد: اين روزها انگار!

حال و هوای ديگری داری

...........

اما

من مثل هر روزم با آن نشانی های ساده

و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی

مثل هميشه ساکت و آرام

................

اين روزها تنها

حس ميکنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گيجم

اين روزها گاهی از روز و ماه و سال، از تقويم

از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمترگاهی شديدا بيشتر هستم

حتی اگر می شد بگويم

اين روزها گاهی خدا را هم يک جور ديگر می پرستم

.....................

نمی دانم اين روزها چم شده است .  گاهی خوبم و گاهی بد..

این روزها بيشتر تو خودمم ..... حوصله هيچ کس رو هم ندارم .رفتارم با دوستام خيلی بد شده ....گاهی واقعا آزارشون می دم . دست خودم نيست ....انگار با رفتارشون روی اعصابم راه می رن وهی ذهن و روح خسته ام رو خط خطی می کنن ...از اون خط ها که صدای جيرجيرش مو رو به تن ادم سيخ ميکنه ....نمی دونم چرا ديگه نميتونم تحملشون کنم...حرفاشون . طرز فکرشون . نگاهشون به دنيا....خودم هم نميدونم چرا انقدر درون گرا شدم ....اونا از من انتظار گذشته ام  را دارن و من دل و دماغی برای گذشته ندارم .......اونا گذشته من و ترجيح ميدن و من حال خود را بيشتر دوست دارم ...البته گه گاه برای خالی نبودن عريضه سری به گذشته ميزنم و می شم همون ادم با تمام خصوصيات و .......و بعد باز دوباره بر می گردم به زمان حال .....

اين روزها هرکس از من انتظاری دارد ....و خود بيشترين انتظارها را از خود ....و روحم خسته است از اين همه انتظار

اين روزها دوست دارم روی يک تابلو بزرگ بنويسم و بر سر در پيشانيم نصب کنم ((( من دوست ندارم فوق شرکت کنم لطفا سوال نفرماييد به شما هم هيچ ربطی ندارد که چرا من دوست ندارم به درجات رفيع علمی برسم . تا همين جا فعلا کافی هست !!!! )))

اين روزها دوست دارم شجاع باشم و قوی و همه اش به اسمان نگاه می کنم که خدا بيشتر مرا ببيند

اين روزه انقدر تلخم که با يک من عسل هم نمی شه خوردتم.........

همين . 

                                                                Image hosted by allyoucanupload.com

سه شنبه 14 آذر1385ساعت 0:55 توسط ارکیده/این روزها/

تو اين يکي دو ماهه که مريض بودم هروقت که مي خواستم قرص و دارو بخورم. تا چشمم به دو نوع قرص مي خورد آه از نهادم در مي اومد ..يکی قرص هايي که ساخت کارخونه کيميدارو بودن و يکي هم قرص های ساخت کارخونه حکيم .........جفتش يه جورايي ممکن بود تو اينده من سهم مهمي رو داشته باشن .

 

***********************************

از اين تابستون گذشته که تصادف کردم ...چون ماشين از پشت سر بهم زد ....يه جورايي انگاری شرطي شدم...الان که ميخوام از خيابون رد شم همش به پشت سرم نگاه می کنم و با خودم می گم الانه هست که يه ماشين از پشت بهم بزنه .

 

************************************

 با تو ام ! ! ! ! اره با تو

فکر نکن از وضعی که برات پيش اومده خوشحالم ..نه باور کن دوست ندارم که اول زندگيت اين طور درمونده باشي...اين طور ناراضی باشي..ميدوني ادما بايد يکم به گذشتشون نگاه بکنن .

يادته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو و شوهرت هم زندگي منو نابود کرديد هم زندگي خودتون رو ..ای کاش مي دونستي که چه قدر مريض شدم ...ای کاش مي دونستی تا سر حد مرگ دچار استرس و دل نگرانی بودم و هستم .....چيزي که نمي زاره شبها خوابم ببره ...فقط دعام اينه که زودتر از اون خراب شده خلاص شم  . فقط همين .

به خاطر چي ؟ نه به خاطر چي ؟ به خاطر اينکه تو  درست  رو با اتکاي شوهرت ... با نمره هايي که اون بهت ميداد ...و با سر جلسه امتحان اومدن و نيومدنهات زودتر تموم کنی ؟ خوب درست رو ۳ ساله تموم کردی ...کارشناسي ارشد هم قبول شدی .کجا رو فتح کرديد . جز اين هست که وضع الانت برات پيش اومده ....جز اين که اين همه آه پشت سرتو و زندگيت بود و هست .

جز اينکه از زندگيت ناراضی هستي ...فکر کردی اگه شوهرت دکتر باشه همه مشکلات حل ميشه ....اگه اون دکتر بی اخلاق ترين ادم دنيا باشه چي ؟ کسي که تو محل کارش همه از دستش مي نالن ..چه طور می خوای تو زندگی شخصيش ادم باشعور و با اخلاقی باشه ؟

نميدونم...فقط دوست دارم دوست قديميم ...کسي که يه زماني با هم دوست بوديم مشکلاتش حل شه

با اينکه خودش و شوهرش شايد سياه ترين روزهای عمرم رو برای من رقم زدن

 

************************************

 خيلي سخته . خيلي درد ناکه که ادم شاهد مرگ يه نفر باشه .......

اخه چرا خود کشي ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

۲ ، ۳ روز پيش تو مترو يه پسر يست و چند ساله خودش رو پرت کرد رو ريلهاي مترو و قطار هم .....

همه جا خون بود ........نميدونم چي بايد گفت

Image hosted by allyoucanupload.com

 

پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 1:43 توسط ارکیده/این روزها/

اين ترم ما واحد اخلاقمون رو با بچه های علوم اجتماعي گرفتيم( که چه اشتباهي کرديم ) سر کلاسهايي که بچه ها يه دست  همه شيمي هستن هيچ وقت تو کلاس بحثي پيش نمياد ( يعني اين طور بگم که برای ما درسهاي عمومي انقدر مهم نيست که بخواييم سر کلاس استاد بحث و گفتمان راه بندازيم که فلان قانون چرا گذاشته شده يا فلان قانون چرا نقض شده واينکه وقتی ما ۴ ساعت سر يه کلاس مثل سنتز مواد الی باشيم انقدر خسته ايم که ديگه حوصله گوش کردن به درسی مثل اخلاق رو نداريم )ولي اين علوم اجتماعي ها همش دنبال بحث و جنجال هستن . به همين خاطر نصف ساعت کلاس سر يه سری بحثهای خارج از درس گذشت ...اما جالب بود ...منم قسمتی از اين بحث رو اينجا ميزارم .

بحث سر اخلاقيات بود که اخلاق مطلق هست يا نسبی و بعد اون بحث کشيده شد به يک يا چند زنه بودن مرد. واينکه پيامبر چرا چند زنه بوده....و بعد اون بحث رفت سر اينکه چرا مرد 2 برابر زن ارث مي بره... خيلي ها موافق و خيلي ها هم مخالف بودن

اکثر مخالفهای چند زنه بودن مرد بحث های فيمنيسمي رو مطرح ميکردن ..

يه عده هم که با اين قانون اسلام موافق بودن استدلالشون اين طور بود :

 که اولا ما بايد به اين قانون از يه ديد کلی نگاه کنيم و منيت خودمون رو در نظر نگيريم......دوم هم اينکه خدا خالق همه ما ، جنس ذکور رو ميشناخته و در دين اسلام که کامل ترين دين هست ،اين قانون به خاطر فطرت و ذات مرد گذاشته شده در ثانی اسلام گفته به شرطی که مرد ۱ - توانايي مالی داشته باشه و بتونه نفقه زن رو بده ۲ - به عدالت رفتار کنه ۳ - با موافقت زن اول باشه ........اگر الان خيلي از ازدواجهای دوم صورت ميگره دليلي نداره که از لحاظ فقهی بدون اشکال باشه ......بعد هم اينکه الان که توی غرب از لحاظ دين مسحيت طلاق و چند زنه بودن حرام هست ، اين همه بچه نامشروع به وجود اومده چون دين براشون محدوديت به وجود اورده و اون ها به خاطر همين مسائل و چيزهای ديگه تن به ازدواج نميدن ... ولي حداقل اسلام با اين قانون جلوی بچه های نامشروع رو گرفته و خيلی بحث های فقهي ديگه... که چون ما به علم به اون نداريم به بعضی قوانين موجود ايراد ميگيريم .

در مورد چند زنه بودن پيامبر هم اول اينکه تا وقتی که خديجه (س) زنده بود ايشون زن نگرفتن .....همينطور حضرت علی  (ع) و ديگر امامان ...دوم هم اينکه اکثر ازدواجهای پيامبر اهداف سياسي و اجتماعي خاصي داشته..مثل ازدواج با عايشه دختر ابوبکر ....ازدواج با زنانی که شوهر خود را در جنگها از دست ميدادن و...........

در مورد ارث هم به اين نتيجه رسيديم که اگه زن 1 و مرد 2  ارث ميبره .....اول که سهم الارث زن برای خودش هست و هر جور که دوست داره ميتونه اون رو خرج کنه و حتی ميتونه اون پول رو توراه تجارت سرمايه گذاری کنه .....و مرد حق گرفتن اون رو نداره و اون پول متعلق به خود زن هست .......اما مرد 2 برابری که ميگيره بايد نفقه و خرج زندگيش کنه . و از اون پول چيزی به خود مرد تعلق نمی گيره ....ثانيا اينکه زن هم از پدر خودش ارث ميبره و هم از شوهرش که اين سهم الارث زن رو مساوی ۲  ميکنه .

البته بحث و حرف زياد بود که ديگه مجالي برای گفتن اونها نيست .

اما نظر شما چيه ؟؟؟؟؟؟؟؟

                                  

                                                                                                                                          

                                    اسبان وحشی چاهار  نعل ميدوند

                                                           باد گره ميزند آرزوهايم را در يالشان.

 

پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 20:8 توسط ارکیده/این روزها/

     

اولش خواستم يکم راجع به شهرداری و اين طرح مسخره  137 و شهرياران جوان و کارکشيدن شهرداری از اين جونهای بيچاره بنويسم . بعدش نظرم عوض شد و گفتم يکم راجع به طلاق و مهريه و دادگاه و اين جور چيزها بنويسم ...بعد ديدم نميشه که ادم اولين روز پاييز از پاييز ننويسه اين بود که گفتم بزار يکم از پاييز بنويسم ....اما ديدم خيلی از بلاگر ها از خودشون و افتخاراتشون تو بلاگشون نوشتن گفتيم ما هم از غافله عقب نمونيم .

 به نظرم هميشه مي شه از پاييز نوشت . چون هميشه وجود داره ....حتي وقتي بهار و تابستان هست ...حتی تو زمستون ....پاييز هميشه وجود داره

حالا می خوام يکم از افتخارات خودم رو تو اين 21 سال زندگيم بگم :

**************************************

- اومدن به اين دنيای چند رنگ ...شايداگربه عهده ی خودم بود نميومدم

_نخوردن شير يا هيچ غذای ديگه تا 3 روز ( از همون اول لجباز بودم )

-کچل کردن من تو1سالگی  ( به علت کم مويي )

- ديدن اولين فيلم در سينما در سن 3 سالگی به نام گربه آوازه خوان

-اولين شعری که ياد گرفتم اين بود ( بَبَيي ميگه بَه بَه ..دمبه داری نَه نَه ....پس چرا مي گي بَه بَه)

- وقتي بچه بودم عاشق اين شخصيت کارتوني بودم  (کايکو) تو اين کارتون سگارو و زمبه  . همش ميگفتم شوهر من بايد اين شکلی باشه

_حسادت به برادرم وقتی به دنيا اومد..تو 4 سالگی.....طوری که وقتي ديدمش گوشش رو گاز گرفتم

_ در راستای همون حسادت به مامان بزرگم گفتم : خرس گنده پاشو از خونه ما برو بيرون اين بدبخت( داداشم) هم با خودت ببر

*************************************

- فقط اول ابتدايي معدلم 20 بود

- با اينکه بابام زبان خونده اما تو درس زبان ضعيف بودم ...همه هم فکر ميکردن چون بابام زبان خونده ، زبان من هم بايد عالي باشه ...ولي زرشک

-گذاشتن انواع ادامس رو صندلی معلم

تيکه انداز ترين ادم به استادها ( البته اگه شعور و جنبشون بالا باشه نه مثل اون ادم نفهم که به خاطر يه شوخی کوچيک منو از کلاس انداخت بيرون)

- يه بار با دختر خالم قرار گذاشتيم شب، بعد از اينکه همه خوابيدن طبق يک ساعت مشخص بلند شيم و شروع به جيغ زدن بکنيم که يعنی ما تو خواب ترسيديم .....خلاصه همه کوپ کرده بودن که چي شده !!!!!

- يه زمانی يه گربه ملوس داشتم که به همت همسايه های خوبمون نمی دونم چی کارش کردن ...اسمش پی پيش بود هنوز هم دوستش دارم

******************************************

-شرکت در جشن کلوپ هفتايي ها تو پارک انديشه و ديدن فرزاد حسنی و کل گروهش ولی حالم از اين همه دختر سيريش به هم خورد  

-ديدن بهمن هاشمی و بی محلی به اون ........

-فاميل بودن با وزير امور خارجه سابق (همون کمال خرازی ديگه)

-از يه طرف ديگه با اين دکتر نژاد حسينيان هم فاميل هستيم

-دکترمجد ابادی از دوستان صميمي ما هستن ( همونی که اومد کوله پشتی راجع به ليزر صحبت کرد)

- وکيل علی دايي يکي ديگه از دوستان خانوادگي ما هست

- باران کوثري يکي از دوستان من تو مدرسه ابتدايي و راهنمايي بود _ همون طور که می دونيد باران فيلم خوابگاه دختران رو بازی کرده و نقش دينا رو تو سريال شبکه اول داره ..صاحبدلان - 

**********************************

-زدن اولين بلاگ تو پرشين بلاگ و بستن اون به علت بی هدفی

- راه اندازی دومين بلاگ يعنی همينجا

- عاشق اهنگ Love Story ام

- سرچ و کش رفتن انواع مقاله اعم از نانو- انچه دختران بايد بدانند_ بارداری برای زنان_ IT _ محيط زيست و.......

*****************************************

-دو در کلاسهای دانشگاه برای رفتن به سينما برای ديدن فيلمهای دختر ايرونی – چشمون سياه- خوابگاه دختران و کلی فيلم ديگه که يادم نيست

- رفتن به پارک لاله و سوار شدن وسايل بازی اونجا . اما از بدشانسي ما يکي از باغبونها فهميد و با چوب دنبال ما کرد که چرا سوار وسايل بازی بچه ها شديم .......ما هم ددددِ فرار

-در راستای کمالات بی حد و حصر من يه خانومه تو اتوبوس ازم خاستگاری کرد منم تندی شماره خونمون رو بهش دادم . اما اين باباهه مخالفت کرد

- چند سالی می شه که بسکتبال بازی می کنم

**********************************************

- ريختن چايي تو سلف دانشگاه روی يکی از پسرها

-ترم دوم  امتحان فيزيک 2 ترم داشتيم که يه هو يه ملخ اومد و از بالای سر من رد شد ..من هم اخر شجاعت ..برگه ام را وسط کلاس پرت کردم و در حالی که جيغ می زدم و مامانم رو صدا مي کردم از کلاس زدم بيرون ...انگار نه انگار که امتحان ترم دارم ميدم ....خلاصه چند تا از پسرامون اومدن و اون ملخه رو گرفتن و من برگشتم...حاضر بودم بيفتم ولی سر اون کلاس نرم

- رفتن با برو بچز به کوه- تلکابين هم سوار شدم

- افتادن 3 تا واحد تو دانشگاه و اومدن مامانم به اونجا و دعوا و اخرش استعفای مدير گروه محترم

-گفتن حرف ( با ما در نيفت وگرنه ور ميافتی ) به زن مدير گروهمون که البته ور افتاد

- گرفتن 20 واحد تخصصي تو اين ترم و قول دادن به خودم که بايد درس بخونم

- دنبال نشونه گشتن  

***********************************************

- يه زمانی با خودم کلنجار مي رفتم که من چرا مثل فلاني نيستم ...يا چرا نميتونم اون جور که بعضي بلاگر ها مينويسن بنويسم ....يا چرا تو بعضي از زمينه ها اطلاعات چنداني ندارم  --يا نميتونم سياسی بنويسم --اما حالا ميدونم من نه يه نويسنده هستم  نه يه خبر نگار و نه يه عکاس و نه يه مهندس کامپيوتر ..و نه خيلي چيز ديگه...من ، منم با  خصوصيات اخلاقي خاص خودم ...من يه شيميست هستم ..مي خوام ادامه اش بدم ..مي دونم اطلاعاتی که من تو زمينه شيمی دارم اونا ندارن ..افراد ديگه نمی دونن کوانتوم يعنی چي ..يا نانو راجع به چي صحبت مي کنه ..يا شيمی فيزيک راجع به چه مباحثي بحث ميکنه ..اونا نميدونن طيف سنجی ملکولی با تمام سختيش چه قدر قشنگ هست .... نميدونن چه لذتی داره کار توی ازمايشگاه......صابون ساختن ....اسپيرين ساختن........حالا می دونم من اين هستم با يک سری خصوصيات فردی   

                                                                  

                                              Image hosted by allyoucanupload.com                                                     

 

سه شنبه 4 مهر1385ساعت 4:50 توسط ارکیده/این روزها/

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

به جويبار كه در من جاري بود به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند

به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من از فصل هاي خشك گذر مي كردند

سلامی دوباره خواهم داد

_________________________________

اگه بخوام از خودم بگم  که :

اين چند مدتی که نبودم مورد هجوم سرچ انواع سمينار و مقاله و تحقيق و پروژه و اين جور چيزها بودم .. خدا پدر و مادر اين اينترنت رو بيامرزه که اگه اين نبود من که نميتونستم از پس اين همه کار بر بيام ......اگه بخوام يه abstract   يا همون چکيده از کارام بدم اين جوری ميشه :

1. رفتن به يه کارخونه دارو سازی جهت تحقيق درباره مراحل ساخت دارو,  واسه ی  درس اصول صنايع شميايي

2 . يه سمينار بايد اخر ترم راجع به نانو تکنولوژی ارائه بدم,   اونم با اين عنوان ((""نانو لوله های پپتيدی که درساخت حسگر های زيست الکترو شيميايي نقش دارد((که پدر منو دراورده....دهن واسه من نگذاشته

3. يه سمينار راجع به توحيد ..که خدا نور به قبر اين مخترع نت ببارونه .....البته وبلاگ فيض گل هم خيلی کمکم کرد چون اگه لينکای که بهار تو وبش گذاشته بود نبود من هيچی نميتونستم از اين گوگل پيدا کنم ....مرسي بهار جون

4. چهارميش هم که تازه درومده يه تحقيق راجع به محيط زيسته ...واسه درس شيمی محيط زيست

حالا به افتخار خودم و يه دنيا کار مونده و درس تلمبار شده (( هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا))

______________________________________________

تا حالا شده که منتظر باشيد منتظر يه خبر يه تلفن يه کامنت يه ميل ..به نظر من که انتظار خيلي سخته اونم برای چيزی که اصلا نميدونی بايد منتظر آن بود يا نه .......ولی من دوست دارم که زودتر اين انتظار به سر بياد ......

_____________________________________

تو اين هفته نمايشگاه کتاب تو تهران برپا بود که احتمالا اکثر شما هم به اين مکان فرهنگي و هنری و اندکی علمی رفتيد ...اصلا ادم از در ماشين که پياده ميشه اين جو فرهيختگی بد جور ميگيرتش.. طوری که دوست داری بری و هر چي کتاب از تست برای کارشناسي ارشد گرفته تا بر باد رفته و دنيزه و خلاصه هر جور روزنامه و مجله هست بگيری و از اونجا پر بار برگردی  . ولي تا پاتو ميزاری تو نمايشگاه با انواع ساندويچ فروشي ...هايدا و هايلاو......... و  بستني فروشي و اب معدني فروشی مواجه ميشي که تر جيح می دی چون هوا خيلی گرم هست يه بستنی بخری و تا غرفه مورد نظر بستنی خوران بری..........خلاصه در حين رفتن با انواع صحنه های عجيب و غريب مواجه ميشی مثل اين که ادما وايسادن و دارن جلوی بيل برد تبليغاتی نمايشگاه و ناشرين با هم عکس يادگاری می گيرن ...يا اينکه يه عده انگاری اومدن تفريح و پيکنيک..بساطي پهن کردن که نگو و نپرس...فقط جای اش رشته غروب سيزده بدر رو کم دارن ....

خلاصه خودتو با هزار بدبختی به غرفه مورد نظر ميرسونی که سيل جمعيت بهت اجازه کاری نمی ده و تو رو با خودش می بره تو مياره بيرون ........

خدايي من نميدونم با اينکه هنوز کتاب تو سبد خانوادههای ما هيچ جايگاهی نداره و سرانه خوندن کتاب برای هر ايرانی در روز 2 الی 3 دقيقه هست وبرای کشورهای توسعه يافته اين سرانه برای هر نفر 5 الی 6 ساعت در روز هست  اين همه ملت از کجا ميان و واسه چي ميان ..........اگه همه اينها کتاب خون باشن که ما اين همه معضل نداريم ..........خلاصه با هزار بدبختی يکی , دوتا کتاب می خری و ترجيح ميدی از همون راهی که اومدی برگردی

ولی اين غرفه کودکان جای خيلی باحال و قشنگی بود .....توش  رو که خيلی خوشگل درست کرده بودن . همش هم از اين اهنگهاي خاله سارا و اين جور چيزها پخش می کرد ....غرفه مطبوعات و خبر گذاری ها هم جای جالبي بود ....مخصوصا قسمتی که متعلق به طراحان لباس زنان ايرانی بود ..خلاصه دوستان, اکثر کسايي که اومده بودن  اونجا  دو تايي بودن و ما هم هي يه قلب ابری دور سرمون سبز می شد و با وزيدن بادی از  بين مي رفت                                                                         ___________________________

از اين اراجيف که بگذريم جا داره يه تبريک توپ  به همه شما بگم هر چند که خيلی دير شده ولی اگه نگم غمباد می گيرم اونم اينه :

<<بلاخره ايران هم به باشگاه هسته ای دنيا پيوست >>

شما ها رو نمی دونم اما من از اين خبر فوق العاده خوشحال شدم ....بلاخره ايران کشورم هست . و من به اون افتخار می کنم اما تو همون زمان که يه سری از سايت ها رو می خوندم , به جای اينکه از اين خبر خوشحال باشند , می خواستند اين کار رو به فلان دولت ربط بدن ....يا اينکه مينوشتن :

نفت = اورانيوم         مصدق = احمدی نژاد

اخه من نمی دونم اين جور نوشتن ها يعنی چي؟ به نظر من کار هر کس تو زمان خودش ارزش داره .. اگه مصدق نفت رو ملی نکرده بود تا سال 1370 هم ما بايد به انگليس نفت می داديم ...اما اين رو بايد در نظر بگيريم که نفت در حال تمام شدن و احتياج ما به  انرژی در حال افزايش هست ...ما به منبع انرزی ديگری احتياج داريم که خيلی بيشتر از نفت برای ما انرژی فراهم کند ....و تو زماني که ما رو حتي از داشتن تحقيقات دانشگاهي تو اين زمينه منع مي کنن , اين خودش يه پيشرفت عالی محسوب ميشه که متعلق به هيچ جناح و نهادی نيست ...چون متعلق به ايران عزيز هست  

مطلب ديگه ای که می خوام بگم راجع به موضع گيری(فتوا) بعضی از علما راجع به حضور خانها تو ورزشگاه هست ....نمی خوام چيز زيادی بگم ...فقط اينکه نمی دونم  اقايون چرا تو 16 سال گذشته ساکت بودند و هيچ چيزی نگفتندبه هر حال تماشای ورزش حق همه هست ....چه زن و چه مرد ......و خواه نا خواه ما به اين سمت می رويم که حضور خانها در استاديوم های ورزشی ازاد بشه ..هر چند که الان برای بعضي از رشته ها مثل واليبال حضور خانها ازاد هست  ..در ضمن اگر روزی قرار باشه که خانها هم در ورزشگاهها حضور يابند , بايد انقدر سطح فرهنگ مردان ما بالا بره که حرمت و احترام مکان و جايگاه خوشون و اون کسي که پيششون نشسته رو رعايت کنند و حرفها و کارهای انچنانی انجام ندن......  

در مورد نامه دکتر احمدی نژاد هم اگه بخوام چيزی بگم ..اينه که به نظرم ايشون کار جالبی انجام دادن ..دنيا دنيای سياست هست و ادم بايد هميشه دست پيش بگيره که پس نيفته ...هر چند که خيلی ها ميگن ايران ترسيد که اين کار و کرد ......ولي من که خوشم اومد

__________________________________

همتون رو به خدا ميسپارم ....اگه زياد شد ببخشيد ......جديدا اين ريختی شدم ..........موفق باشيد خيلی زياد

                                                                            

1671384-4b20646368d5b16f

 

شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 1:34 توسط ارکیده/این روزها/