که دیگران از دور با نگاهشان این عقیم بودن را به رخ می کشند
و با چرایشان بچه ناداده خدا را از من طلب می کنند
و من گریان از این سرشت شوم
به خدا شکایت می برم
و خداوند چه قدر شکیباست
* تمام این کلمات ، تمام این جملات استعاره هست ، استعاره از دردی بزرگ
خیره به صفحه مانیتور
در سر رویاهایم را مرور می کنم
چشمانم اما روشنی ندارد
چشمانم مُرد
آندم که فهمید این زندگی بازیچه ای بیش نیست . . .
بازیچه ای در دست خدایگان
چشمهایم را روی هم می گذارم
در خواب و رویا زندگی زیباتر است
خواستنی ها رسیده تر
آدم ها نزدیکتر
و آدمی خوششبخت تر
خواستنی ها را مرور می کنم
از این زندگی ، ازاین دنیا
آنچه می خواستم از آسمان و از ابرهایش
از زمزمه جویبار ِ در اردیبهشتش
از عشق ، از یک دل سیر گریستن و در باران راه رفتن
نشد
به او فکر می کنم
به دل خواسته هایش فکر می کنم
به رویاهایش
که هیچ کدام
نمی شود
چرا نمی شود ؟
با خود فکر میکنم
در این جهان
تنها خدایگان به آنچه که می خواهند می رسند ، به آنکه می خواهند می رسند .
تنها خدایگان فاتح این دوزخ هستند .
و آرزو ها می آیند و می روند.
سال که 87 شد ، ازش می ترسیدم همش دوست داشتم خیلی زود بگذره و تموم شه ، می ترسیدم دوباره این روزگار، سیب و سکهاش برخلاف بی افته ، می ترسیدم تلخیش دوباره بیاد سراغم، من هم که دیگر کم طاقت شده بودم همش می گفتم یعنی امسال چه طور می گذره ، چه طور تموم می شه، کاش می تونستم ته سال رو ببینم ، کاش زودتر تموم شه ، کاش . . . . .
حالا ، الان شده ته سال .
سال 87، سال خوبی بود ، سال آرومی بود ،اما از لحاظ کاری شلوغ، توش بیکار نبودم ، نزاشتم به بطالت بگذره ، تو این سال چیزای ِ قشنگی یاد گرفتم ، دوستا و همکارهای خوبی پیدا کردم ، کاری پیدا کردم که اگر چه راضی کننده نیست و آرزوی دوران تحصیل نبود، اما یک کار آروم و بی دغدغه همراه با همکار های با محبت بود و هست .
این سال البته لحظات سخت و دلگیر زیاد داشت ، لحظه هایی که من بودم و غم ، لحظه هایی که خیلی هاش رو تو این خونه با بقیه به اشتراک گذاشتم .
هر چی بود ، گذشت .
برای من بهار با این آهنگ از ناصر عبداللهی کامل می شه ؛
بهار بهار
صدا همون صدا بود
صداي شاخه ها و ريشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنايي
صدات مياد ... اما خودت كجايي
وابكنيم پنجره ها رو يا نه
تازه كنيم خاطره ها رو يا نه
بهار اومد لباس نو تنم كرد
تازه تر از فصل شكفتنم كرد
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيد آورد از تو كوچه تو خونه
حياط ما يه غربيل
باغچه ما يه گلدون
خونه ما هميشه
منتظر يه مهمون =>اینجا گوش کنید

تو كلاس زبان يه سوال باعث ميشه از حال و هواي درس بيام بيرون .
كلمات مدام تو ذهنم وول مي خوره ،گوشم رو تيز تر مي كنم به حرفهاي تيچر ، اين ترم، ترم آخر اينLeve هست و الان هم ساعت دوره ،تيچر داره Present continuo رو دوره مي كنه ،اما من تو را ، سعي مي كنم ذهنم را بيشتر متمركز به درس كنم ،به همين خاطر وقتي تيچر مي گه Make sentence with...اولين نفر دستم رو بلند مي كنم و شروع مي كنم به جمله ساختن و حرف زدن، اما اين ذهن امان ازم بريده .....
فكرم مياد سمت تو ، تمام اين سال ها و ماهها دوره ميشود .
خاطره ها و با هم بودن ها زياد نيست اما چه كسي غير از تو مي توانست رازهاي اين زندگي را به من هديه دهد .
متشكرم از اينكه صبور بودن را يادم دادي .
متشكرم از اينكه گذشت و ايثار را يادم دادي .
متشكرم از اينكه يادم دادي در عشق باید برگوار و بخشنده باشم .
باید عشق بورزم، بی هیچ چشم داشت.
متشكرم از اينكه يادم دادي در عشق نبايد مغرور بود .
متشكرم از اينكه با تو عاشق شدم ، با تو عاشقي را ياد گرفتم ،براي مني كه ذاتا آدم خشك و مغروري بودم ،بودن با تو غنيمتي بود كه زندگي را بشناسم .
انكار نمي كنم بعد از تواين روزگار و آدمهايي كه نيش حرفهايشان گاه بودن را حتي برايم دشوار مي كند، سخت گذشت و مي گذرد .
متشكرم از اينكه يادم دادي عشق و دوست داشتن ربطی به آنهمه قلبهای تزئینی وعروسکهای پفکی ندارد .
حالا ديگه همه چيز گذشته و تموم شده ، اولا نمي تونستم كنار بيام ،سخت بود ،اما باز هم ياد گرفتم چه طور با سختي هاي اين زندگي كنار بيام .
متشكرم بابت همه چيز.
پس فردا ؛
مسافري دارم
راهي،
راهي ِسفر
اين دل
در تب و تاب
اين دل
بي قرار