*روبروش که می شینم میگه قهوه یا چای؟ یاد کمدی 2 ، 3 سال پیش می افتم که با مریم برای تحقیق از یه دارو رفتیم کارخونه.جلومون یه فنجون آب جوش با قاشق گذاشتن؛ من و مریم یه نیم نگاه به هم کردیم که این یعنی چی؟ تو فکر بودیم که بهمون قهوه تعارف کرد و ما فاتح از یافتن جواب سوال نادانسته و خوشحال از اینکه حرف تابلویی نزدیم !!!!!
چون قبلترها که برای کارورزی به چند کارخونه مختلف رفته بودیم، اصلا از این خبرا نبود ، اتاق مدیر روابط عمومی که میرفتیم از توش لوله هواکش کارخونه و هزارتا چیز دیگه رد می شد. ولی کارخونه های دارو فرق داشتن با بقیه (از لحاظ تمیزی و رعایت خیلی چیزهای دیگه ).
لابلای حرفاش از زندگی و کار و کارخونه و محصولات جدید، برشور یکی از محصولات جدید رو بهم نشون می ده، قرصی که برای جلوگیری از دل بهم خوردگی موقع شیر خوردن در دست تولید دارن؛ اسمش رو هم گفت که من الان یادم نمی یاد. قرص رو باید با اولین قلپ، همراه با شیر خورد و این باعث می شه که دیگه دلت بهم نخوره.
اینم برای من و امثال من که هم باید شیر بخوریم و هم حالمون بد می شه موقع شیر خوردن جای بسی خوشحالی داره.
*پام رو از تو آسانسور آموزشگاه که میذارم بیرون، یهوووووووو برق می ره این یعنی اینکه من خیلی خوش شانسم چون اگه 2 ثانیه زودتر جناب برق رفته بود بنده باید درون آسانسور موندگار می شدم و کلاس بی کلاس . ولی خوب شبا که برق نیست خیابونها وحشت ناکه از تاریکی و اصلا دید نداره ، پریشبا که رفته بودیم وسایل برادری رو از خوابگاه دانشگاه بیاریم ، برق اون منطقه رفته بود و خلاصه خیابون ها ظلماتی بود برای خودش .
*دیشب تو تاریکی که اومدم کاست مهربانی با صدای خسرو شکیبایی رو تو ضبط بزارم، نمی دونم از تاریکی یا حواس ِ پرت ِ من، دستم رفت روی دکمهی ضبط و حدود یه دقیقه از کاست نازنینم پاک شد چند بیت از ابیاتی رو که شکیبایی دکلمه می کنه رو اینجا می زارم .
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالیست
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم
جای من خالیست
جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در زندگی خالیست
می شود برگشت
اشتیاق چشمهایم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رویش را بیاموزیم
دوستی را می شود پرسید
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم
برای چند روز دارم می رم مسافرت. می رم شمال ، کمی عمه جان را ببینم ، کمی دریا ببینم و خلاصه که استراحت کنم .
تا ببینیم این زندگی برامون چی می خوا



